لحظه نگار : گل ها

دلم می خواست چند خطی از گل ها بنویسم ، اما گفتم شاید بهتر باشد چند عکس از پنج گلی که بر روی میزم دارم بگذارم .

کمی رنگ و لعاب گرفته اند 🙂

ادامه ی مطلب

ماشین تحریر ، این جوهر جذاب !

ماشین تحریر ، این جوهر جذاب !

چندان در یادگیری از نزدیک مهارت ندارم . تعریفی که کردم خیلی کلی است ولی مشکل من هم به همان اندازه کلی است !

منظورم از نزدیک را با مثالی کاملا در جهت مخالفش بیان می کنم . در همین چند ماهی که دیگر به یک سال نزدیک می شود ، آموخته هایم از وبلاگ های دوستانم بسیار بیشتر از افرادی بوده که با آن ها در بیرون ، دانشگاه و … معاشرت می کنم . نمی دانم مشکل کجاست ، کسی نگاهم کند و چشم به چشمم بدوزد ، گوش می دهم ، می فهمم اما به اولویت عمل کردن هایم نمی رود . مدل ذهنیم را تغییر نمی دهد . اصلا طوری است حالت که من اگر کسی را نبینم ، حتما چیزهایی از او یاد خواهم گرفت . اما کافی است که او را ببینم ، دیگر محال است تاثیر چندانی از او بپذیرم .

فکر می کنم درباره اش ، همین حالا هم فکر می کنم . شاید دلیلش این باشد وقتی از کسی یاد می گیرم که به او دسترسی ندارم ، بر فرض مثال یک ویژگی مثبت از او می بینم و دیگر تمام . می روم و آن را عملی می کنم . ببینم کسی باغچه ی شخصی دارد حتما می روم و فکر هایی در زمینه نگهداری گل و گیاه می کنم . ببینم نوشته است در تاکسی بجای فرو رفتن در مکانی نامعلوم در ذهنتان ، شعر بخوانید ، فروغ یا سهراب را می اندازم جیبم و می روم بیرون …

اما کافیست ان فرد اشنایی ، دوستی ، کسی باشد که می دانم در آینده ی نزدیک با او ارتباط خواهم داشت .

صفات بدش ، ویژگی های در نظرم خودخواهانه اش ! دیگر هر چیزی که پیدا بشود را جمع می کنم می گذارمش داخل یک بقچه ! و می فرستمش حافظه … دیگر امکان ندارد دلم بخواهد فرایند یادگیری از آن فرد انجام شود . با یک تلاش کوچک برای به یاد سپردن آن صفات ، دیگر آن کار های خوبش ، همه جلوی چشمانم ناپدید می شود … فکر کنم بهتر است در این زمینه کاری کنم …


فکر نمی کردم یک تغییر فونت ساده اینقدر نوشتن را جذاب تر کند . اما خب شاهین کلانتری است و آن یادآور خوبش ! فوری رفتم فونت ماشین تحریر را روی ورد نصب کردم و به قول خارجی ها واو ! عالی بود ( و هست ) و دقیقا همان ویژگی های بصری مورد علاقه ام را دارد .

می دانید … ( البته که می دانید ، قبلا نوشته ام ) ، متاسفانه دستخط خوبی ندارم و این به این معنی نیست نمی توانم نستعلیق یا … بنویسم . یعنی تقریبا هیچ چیز قابل خواندن توسط دیگران در اتاق و دفتر و نوشته هایم پیدا نمی کنید . هر چه قدر به حافظه نیز فشار می آورم ، نمی دانم از کجا شروع شد که این روند حالا تبدیل به این رویداد شده است . تنها موردی که یادم می اید این بود در دوران راهنمایی یکبار معلم فیزیکم که بسیار هم دوستش داشتم دفتر فیزیک را از من گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت چه قشنگ می کشی ! و این کلمه ی می کشی یعنی آن شکل هایی که به فرمول های اندازه گیری میخ و پیچ ( اگر اشتباه نکنم ، این ها را آن موقع فرا گرفته ایم ) مربوط می شود را با رنگ و لعاب خاصی در دفترم پیاده می کردم . چه قدر لذت بردم از این تک جمله اش در آن موقع . هر کس دیگری بود این خاطره را تعریف می کرد بخاطر این حتما بود که می خواست از خط خوشش تعریف کند اما خب … نه ، من آنطور نشدم که می خواستم .

سال پیش بود که با خودم گفتم بس است دیگر ، بیا کمی نوشته هایت را ارایش کنیم ! دفتری از یکی از اقوام هدیه گرفتم و میان خواندن دروس دانشگاهم ، دقایق زیادی رو بهش اختصاص دادم . حتی یکبار این فکر به ذهنم رسید ساعت پنج صبح بیدار شوم و قبل از هر کار روزانه ی دیگری ، بروم و چند خطی چند حروفی تمرین کنم . یکبار هم این کار را با تایم آخر شب انجام دادم ، اما می دانید … نشد . نمی دانم ، چندان انگیزه ای برای ادامه ی کار نداشتم . شاید هم دلیلش این بود با حرف الف شروع کردم !

بعد ها ( که با توجه به وقایع زمانی می شه همین قبل ها ! ) ترجیح دادم قید خوشخطی و یا حتی یک خط متوسط را بزنم و تقریبا همزمان با ساخت این وبلاگ بود که گفتم بهتر است بجایش تایپ کردن را یاد بگیرم . الان چشم بسته می توانم با سرعت ملایمی ( با ده انگشت ) تایپ کنم و حتی تایپ تک انگشتی که همه آن را منع می کنند نیز برایم لذت بخش است . فقط یک چیز را بدانید ، سرعت تایپ دو انگشتیم ( ایندکس هر دو دست ) خیلی بالاست !

اما برگردم به ماشین تحریر . فونت هدینگ فایل های ورد که دیگر دارد خیلی زیاد می شود را B Titr می گیرم که ضخیم است و نمایی درشت دارد اما دیدنش تو را به زمین بازی می اندازد . و متون اصلی را  با همان a mashin tahrir می نویسم . لینک به فونت داده ام . حتما امتحانش کنید …

مرثیه ای برای یخهای قطبی

مرثیه ای برای یخهای قطبی

در این ده روز دوران بیماری که به سراغم آمد ، با سبک موسیقی ای که مورد علاقه ام است بیشتر ارتباط برقرار کردم . انگار فراز و نشیب های احوالم را به خوبی نمایان می کرد .

یک مورد را همین اول درباره خودم بگویم . اگر از موسیقی هایی که یک نفر می پسندد خوشم نیاید دیگر حتی به حرفهای معمولی روزانه اش هم نمی توانم گوش کنم . موضوع کتاب را بگذاریم کنار ، اگر سبک شنیداری کسی توجه مرا جلب نکند ، احتمالا دیگر با ان انسان در طول زندگیش کاری نخواهم داشت !

برگردیم به اصل ماجرا . شخصا از تکنوازی پیانو بسیار خوشم می آید . تعداد ساز که از سه تا بالاتر برود ، نمی دانم شاید تقصیر من است ، انگار پردازش موسیقی در ذهنم متوقف می شود . خیلی باید هماهنگ باشد تا به دلم بنشیند . اما ماجرا برای تکنوازی ها خصوصا پیانو متفاوت است . برایم انگار خودش است . خود خود نوای سازگار با روحم …

این چند مدت که هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم ( درد چشم بد دردی است ! مخصوصا اگر دوبار با فاصله ی چند روز سراغت بیاید ) تنها گوش دادن بود از پسش بر می امدم . از هزاران بار گوش دادن فایل های رادیو متمم گرفته تا تلاش برای پیدا کردن پادکست های خوب زبان اصلی و انواع نواهای موسیقی اصیل و غیر اصیل و …

کسی که موسیقی اش را بیشتر شناختم در این مدت این اقای خوش خنده یعنی Ludovico einaudi ایتالیایی است .

نه اینکه از قبل شناختی نسبت به موسیقیش نداشته باشم ، اما خب تا همین اواخر اینقدر درگیر پیانویش نشده بودم .

بگذار ببینم اولین بار کی بود … آها ، موسیقی یکی از فیلم های مورد علاقه ام را نواخته بود که مدت های پیش دیدمش . اسم فیلم هم the Intouchables است . فیلم را مدت هاست دوباره ندیده ام و آنچه در خاطرم هست ، درباره دوستی دو نفر است که یکی سیاه پوست و سالم و دیگری معلول و سفید است . خلاصه قشنگ است . هم فیلم و هم موسیقی درونش !

قطعه ای موسیقی برای یخچال های قطبی هم نواخته است که در زیر آورده آمش . اسمش The elegy for the arctic است . ویدیوی ساختش هم در یوتوب می توانید پیدا کنید . نمی خواهم تعریفم از این قطعه بی پایه و اساس باشد اما خب یک بررسی کننده ی حرفه ای موسیقی نیستم ، اما احساس خودم این است که می شود خرد شدن ذرات یخ را در این ترک شنید ! انگار موسیقی کاملا با هدف مطابقت دارد …

قطعه های I Giorni , Nuvole Bianche , Experience و Two tress هم بسیار شنیدنی هستند .

Yiruma هم از رمانتیک نواز های مورد علاقه ام است . اول یک گله ای داشته باشم . چرا اینقدر کاور های موسیقیش در اسپاتیفای بی کیفیت است ؟!

گذشته از این مشکل کاور آهنگ ها ، صدایی که از پیانویش سر بر می اورد واقعا گوش نواز هست . دقیقا همان کلاویه هایی را می زند که دوست دارمشان ! قطعه ای که در بالا نمایان است یعنی kiss the rain  را بیشتر از قطعه ای که بابتش مشهور شده است دوست دارم ( river flows in you ) .

هم کلی از دنیای کلاسیک ها مانده تا بگویم و هم اینکه نمی خواهم از ژانر های دیگر هم غافل شوم . امکان ندارد بگذارم سال نود و هفت بیاید و برود و من از adele چیزی ننویسم … ! بیشتر از این چشمم اجازه نوشتن نمی دهد ، از موسیقی بیشتر می نویسم ، این را مطمئنم …

بارون درخت نشین : برای بهتر دیدن زمین

بارون درخت نشین : برای بهتر دیدن زمین

دو روز گذشته را بیمار بودم . چشمانم به سرخی خون شده بود و هیچ دلیلش را نمی دانستم . همه ی انواع استریل های چشمی را امتحان کردم ، هیچ کدام افاقه ای نکرد . روز اول درد داشتم و روز دوم این احساس به من دست داد که انگار چیز بسیار ریزی در چشمانم جا خوش کرده است . آخر سر به این نتیجه رسیدم بهتر است به پزشکی مراجعه کنم . در شهر ما چشم پزشک چندانی وجود ندارد و اگر هم باشند نوبت گرفتن از آنها کار حضرت فیل است .

اول به پزشک داخلی مراجعه کردم . رفتار حرفه ایش را بسیار پسندیدم . خانم دکتر رشادت بودند و بعد از معاینه مرا به چشم پزشک ارجاع دادند . از نحوه برخورد و کلمات مورد استفاده ایشان بسیار لذت بردم و حتما در اینده از این طرز صحبت برای ساخت الگوی صحبت کردنم استفاده می کنم .

بعد از این ، به کلینیک دکتر دانشگر رفتم .  فوق تخصص قرنیه دارند . مطب خیلی شلوغ بود و احتمال دادم به این زودی ها نوبتم نشود اما با توجه به صحبت های قبلیم با خانم دکتر ، طبق پیشنهاد ، بهتر بود همان شب مورد معاینه قرار می گرفتم . در کلینیک تعداد زیادی خانم بودند که اکثرا سن بالایی داشتند و بعدا احتمال دادم برای پیگیری عمل هایشان آمده بودند .

برخلاف تصورم ، و با توجه به چشمان بسیار سرخم ، سریع نوبتم شد و ابتدا ( اجبارا ! ) به اپتومتریست برای نوشتن نوعی شرح حال  هدایت شدم ! و سپس به پیش دکتر دانشور رفتم . نمی دانم چند ثانیه از در باز کردن من گذشته بود که آن اتفاق افتاد . تا چانه ام را بر جایی که دکتر گفته بود گذاشتم ، سریعا قطره ای ( احتمالا بی حسی موضعی ) را در چشمان راستم ریختند ( نه یکی ، نه دو تا … ! ) و دیدم سوزنی به سوی چشمم می آید . احتمال دادم فریاد بکشم . اما نه ، انگار بی حسی خوبی بود ! احساس کردم ژله ای خوش رنگ و لعاب هستم ، و دارند با قاشق تکه هایی از من بر می دارند ! فهمیدم پلیسه ی چشم دارم و این یعنی جسم کوچک خارجی ای در چشمانم گیر کرده است . تعجب کرده بود چون در نظرش وجود چنین چیزی در چشمم نشانه ی سر و کارم با جوشکاری می تواند باشد ! من و جوشکاری ! خنده ام گرفت … !

با یک بسته کلوبیوتیک ، یک بسته میدراکس ، دو بسته استامینوفن و کلی سوزش  به خانه برگشتم و منتظر شدم طبق پیشبینی دکتر دانشور آن روز را با درد چشم ناشی از بی اثر شدن بی حسی بگذرانم …


 بارون درخت نشین اثر ایتالو کالوینو را به تازگی تمام کرده ام . نیمه ی اولش را بسیار دوست داشتم . فدا کردن کاراکتر های کتاب در نیمه ی کتاب اقدام جالبی بود اما دوست داشتم بیشتر آن ها را می کاوید . نه اینکه این یک مشکل باشد که صدالبته سواد نقد کردن را ندارم ، نه ، اما شخصیت هایی مثل جووانی خلنگ را دوست داشتم بیشتر ملاقات کنم … ( او دزدی بود که توسط بارون قصه کتابخوان شد ، و وضعیتش در کتاب یکجورایی خود من را به خودم یادآوری کرد ! ) .

همان نیاز رخنه به درون دنیایی دست نیافتنی ، نیازی که برادرم را به پا نهادن در راه شاخساران انبوه کشانده بود ، هنوز او را وسوسه می کرد ، هنوز او را وا می داشت که برای فرو نشاندن آن عطش سیری ناپذیر در جستجوی دست یابی هر چه بیشتر برآن دنیا باشد . دلش می خواست با هر برگ ، هر تنه درخت ، هر پر و هر آواز بال پرنده پیوند داشته باشد . این همان عشقی است که شکارچی به هر موجود زنده ای حس می کند ، و برای بیان آن _ به شیوه ای که ویژه اوست _ تفنگش را به دوش می اندازد .

جملات بالا از کتاب مرا به تفکر می برد . هیچ وقت جایی از ذهنم را به فکر کردن به این موضوع که حقیقت شکار چیست اختصاص نداده بودم …

به عنوان یک کتابخوان معمولی و نه نقاد و متخصص ، جاهایی از کتاب دیگر برایم حالت کلیشه ای داشت و کاملا معلوم بود کالوینو می خواهد چطور داستان را بسط بدهد . اما این ها نمی تواند به کل کتاب ضربه بزند . شخصیت بارون ما که پسر دوک اومبروزا است ، در دوازده سالگی می رود بالای درخت و دیگر پایین نمی آید . هرگز این کار را نمی کند ، چون دلیل بالا رفتنش نه برای نزدیک شدن به آسمان ، بلکه برای بهتر دیدن زمین است …

کوتاه : محک ، مهرگان و جیمی اولیور !

یک

مدتی است در موسسه محک عضوم . چند ماهی می شود . هر ماه مبلغ ناچیزی طبق تعریفی که خودشان دارند ( حق عضویت ماهانه ) پرداخت می کنم و نتایجش را در دفتر جداگانه ای ( آبی است و سایزش اندازه یک اسلایس پیتزا است اما به شکل مستطیل ! ) می نویسم و در همان برد معروف ! می گذارم .

چند وقت پیش با موسسه جدیدی در شهر خودم هم اشنا شده ام که گویا به کودکان فقط در تحصیلشان کمک می کند . آنها که توانایی پرداخت هزینه های مدرسه را ندارند را می گویم . اسمش را گذاشته اند ” مهرگان ” و مدیرش هم از آن انسان های نازنین است که چندین شرکت انفورماتیک ( طبق تعریف خودشان ! ) را اداره می کند . اتفاقا در آن ارکستر فیلارمونیک هم از دور زیارتشان کردم .

نزدیک زمان زلزله ی انجا بود که در وبسایتشان عضو شدم و اما نگذاشتند بلافاصله پرداختی داشته باشم . پیام ثبت نام چنین بود که باید چنین و چنان شود و ما با شما تماس بگیریم و بعدا عضویتتان کامل می شود . آن موقع پانزده هزار تومن را به عنوان حق عضویت ماهانه انتخاب کردم .

دو ماه گذشت و چند روز پیش یاد مهرگان افتادم چون پوستر هایش را در سطح شهر دیدم ( جدیدا فعال شده اند که خیلی خوب است ) .

با اینکه تماسی دریافت نکرده بودم ، وبسایتشان را باز کردم و دیدم که می توانم در پنل وارد شوم . دو ماه پرداختی معوق داشتم که می شد حدود سی هزار تومن . خوشحال شدم که می توانم جزئی از این گروه باشم . اما متاسفانه پرداختی اول به علت کمبود موجودی از بانک برگشت خورد .

تعهد ماهیانه را نصف کردم و ادامه دادم . موجودی کافی نمی باشد ! خدایا من که چیزی نخریده بودم ! پرداختی سوم و چهارم و پنجم هم هر کدام با نصف کردن مبلغ به جایی نرسید . بالاخره در تلاش های دو رقمیم ، مبلغ دویست و پنجاه تومن را ( بدون هزار و میلیون و میلیارد ! ) به حسابشان ریختم و من هم مهرگانی شدم !  چنین شد که کنجکاو شدند و بالاخره دیروز تماس گرفتند . البته مستقیم این مورد را نگفتند ، خواستند خوشآمدی داشته باشند ، اما خب احساس کردم این تجربه کمی به انجام این کار تحریکشان کرده است … !

محک مهرگان 

دو

چند وقتی بود نام جیمی اولیور همه اش جلوی چشمانم بود و مرا یاد تغذیه ی دوران راهنمایی و دبیرستانم می انداخت . همانطور که می دانید ( و شاید هم ندانید ! ) اشپزی جوان است اهل ان طرف اب که برنامه های تلویزیونی اش درباره تغذیه ی مدارس باز هم در آن طرف اب ! مورد توجه است .

البته از او فقط همین را می دانم بعلاوه یک تد تاک . نه برنامه اش را دیده ام و نه اشپزی دلپذیرش !

دوران راهنمایی و دبیرستان را ، اگر از تغذیه اش از من بپرسند فقط می توانم چند اسم برجسته را برایتان نام ببرم : پیتزا پیراشکی پر از کالباس ، ماکارونی بدون گوشت و پرچرب ، نوعی ساندویچ همبرگر که من نامش را در ان زمان جزغاله برگر نهاده بودم !

و از این قضیه خیلی خوشحالم که تقریبا دست به هیچکدام نمی زدم . حتی مدرسه ی ما که اسم تیزهوشان برش نهاده بودند نیز از این قضیه مستثنی نبود ( متاسفانه … ) .

و حالا که پایم به جایی باز شده که دانشگاه می نامندش و حتی دانشکده ی پزشکی اسمش را می گذارند ، جالب است برایم همکلاسی هایم در تایم استراحت ، کمی چای سیاه با انواع مختلف چیپس را میل می کنند … !

ارکستر فیلارمونیک کرمانشاه : تجمعی برای زلزله زدگان

ارکستر فیلارمونیک کرمانشاه : تجمعی برای زلزله زدگان

دیشب برای تماشای ارکستر فیلارمونیک کرمانشاه به سینما ازادی این شهر رفتم . جزو ابتدایی تلاش ها برای تشکیل یک گروه ارکستر خوب و مهم در این شهر به حساب می آمد .

خبر اجرا را از خواهرم شنیدم که در اموزشگاه کوثر که می شود گفت شناخته شده ترین آموزشگاه هنری کرمانشاه است ، در حال آموختن پیانو هست .

تبلیغات چندانی در سطح شهر ندیدم و فقط به چند بنر در نزدیکی آموزشگاه کفایت می کرد . دلیلش را بعدا فهمیدم …

این اجرا هم نوعی ادای دین بود برای زلزله زدگان استان کرمانشاه . عوایدش نیز به آنان تعلق گرفته است .

حقیقتش این است به دلیل کمبود برگزاری این نوع برنامه ها در شهرم ، تا به حال ارکستر از نزدیک ندیده بودم !

نیم ساعت زودتر به محل نمایش رسیدیم و صفی طولانی از آدم های عجیب و غریب ! در آنجا گرد هم آمده بودند .

می گویم عجیب و غریب ، چرا ، دلیلش معلوم است دیگر . به دلیل محدودیت ظرفیت سالن ( که در اصل سینماست ) ، اکثرا دوستان و خویشاوندان نوازندگان آمده بودند . و طبیعتا همه به نوعی به صنف نوازندگان تعلق داشتند . و نوازندگان هم آنطور که در ذهن اکثریت وجود دارد ، انسان هایی کاملا متشخص ، با موهایی بلند و در کل  با چهره ای خاص هستند !

این نکته را می شد حتی بدون تماشای آنها فهمید . از دسته گلهای فراوانش و کت و شلوار های عروسی …

خلاصه ، بعد از رویارویی با چندین اشنا ، از جمله پدر یکی از دوستان سوم ابتدایی ، مدیر یکی از مهمترین خیریه های کرمانشاه ( مهرگان ) ، و دوستان خواهرم در آموزشگاه ، به داخل محوطه رفتیم . منظورم همان محوطه بسته ای است که در آن پاپ کورن کچاپ و اب معدنی می فروشند و ما را ، یعنی حدود پانصد نفر  را ، به مدتی چهل دقیقه در فضایی حدودا پانزده در پانزده و اب و هوای شرجی و گرم نگه می دارند ! گرمای این همه انسان همه را در این هوای سرد گرم کرده بود .

من به اشنایم گفته بودم این کنسرت است و فیلم نیست و وقتی می گویند هفت اجرا داریم ، دیگر هفت و دو دقیقه نمی شود رفت داخل . همینطور چیزی هم نمی شود برد تو ، آخر مثلا دارد پیانو می زند مگر می توانی تو شلغم با اب پرتغال بخوری در میانش ؟!

اما خوشبختانه حرفم را انگار برگزار کنندگان شنیده بودند و هشت و چند دقیقه ما را به داخل سالن اصلی بردند و همه نوع خوردنی و نوشیدنی هم مجاز بود . همینطور در برهه کوتاهی از اجرا ( حدود نود و پنج درصد طول مراسم ) بجای روشن کردن استیج و خاموش کردن چراغ های بالای تماشاچی ها  ، استیج در تاریکی عمیقی فرو رفته بود و نور افکن های بالای سر ما ، با تمام قوا می تابیدند .

حتی اصرار رهبر ارکستر به اینکه لطفا چراغ های بالای سر ما را روشن کنید چون نوازندگانمان نت ها را درست نمی بینند نیز افاقه ای نکرد .

اما از کیفیت خود ارکستر بگویم . در یک جمله زیبا و دلنشین بود . وکالیست خوبی داشتند . شاهد اجرای کمانچه ی فوق العاده ای بودم . و من در تمام طول کنسرت به دنیای خودم فرو رفته بودم و داشتم با چشمان باز رویایی را که داشتم ، تجسم می کردم .

آهنگ هایی محلی اجرا کردند . از باخ هم چند اجرا داشتند . به شخصه دوست داشتم کمی پیانو سولوی بیشتری شاهد می بودم . اما در عوض دونوازی کمانچه با پیانو در مراسم گنجانده شده بود که البته ساز اصلی در ان کمانچه به شمار می رفت و پیانو بک گراند محوی ایجاد کرده بود .

دستآورد نمایش برایم مهر تاییدی بود بر یکی از جملات کتاب انسان ها از مت هیگ که به تازگی به اتمام رسانده ام . اینکه موسیقی بهترین چیزیست که انسان ها در این کره خاکی دارند … ادامه ی مطلب

چیزهای کوچک : چند کتاب و یک هدیه

هر سال شهریور که می شد ، منتظر کتاب های درسیم می ماندم . دوران راهنمایی را می گویم ( نمی دانم با این تغییر نام ها ، اسمش الان چه می شود ! ) .

همیشه از جلد گرفتنشان بدم می آمد . عوضش مشتاقانه داخل کتاب ها را نگاه می کردم . دنبال فرمول و هندسه و … نبودم . قسمت هایی از تاریخ و جغرافیا و ادبیات را خیلی دوست داشتم و همیشه در کتاب های نو دنبال ( نقل از تفکرم در کودکی ! ) آن جالب هایش می گشتم . دنبال داستان هایش بودم ، اکثرا فارسی را قبل از اتمام سال ، همه ی قصه هایش را می خواندم . بچه بودم دیگر !

شاید هم یکی از دلایل شوق آن روز هایم برای آن کتاب ها ، ورود سیل آسایشان بود . ده تا دوازده تا مستطیل خوش تراش ( حداقل آن موقع اینطور فکر می کردم ) با نوری درخشان کننده وارد اتاقت می شدند . بعضی از آشناهایم نیز کنارم بودند تا در بریدن و دوختن و چسباندن و دیدنم ! کمکم کنند . ادامه ی مطلب