به آسمان چشم می دوزم

چرا به یک دوست کتابخوان نیازمند هستم ؟ و چرا او را پیدا نمی کنم؟ احساس می کنم اگر پیدایش کنم ، جزئی از داستان برایم می شود . محتویات کتاب را مقدمه ، متن اصلی و آن بخشی از ذهن دوستانم می دانم که به این کتاب پیوند خورده است . با این وجود باز پیدایش نمی کنم . انگار گونه ای از گیاه است که در حال انقراض است و خودش این را می داند و می داند وقتش کم است و باید خود را برای خداحافظی ابدی آماده کند . نمی روید و دیده نمی شود . جوانه نمی زند و یافت نمی شود . باید آرام آرام به او آب داد، خاک داد نور داد . باید اورا دوست داشت . نه یک دوست داشتن ساده ، باید وابسته بود دل داد و دل گرفت ، تا خجالتش آب شود. جوانه بزند و سر از خاک به در آورد . مشتاقانش را بنگرد . شاید اشتباه می کنم . شاید این کسی که از او حرف می زنم خودم باشد . اری شاید خودم باشم . خودم است .

این منم که سر به زیر خاک فروبردم . خود من بودم که در ورقات کتاب هایم جوانه زدم و در آنجا قالب گرفتم . قالبی که به هیچ جای دیگر جور در نمی آید . این ها را برای چه می نویسی؟ انگشتانم قلم را چرا اینگونه حرکات موزون می دهند ؟ جوهر سیاه چرا اینگونه پخش می شود ؟ این تکه پاره کاغذم چرا این هارا تحمل می کند ؟ و زمان ، زمان چطور این هارا ثبت می کند ؟

نمی دانم و نخواهم دانست . به آسمان چشم می دوزم و باز دنبال کسی میگردم که نبوده و نیست و نخواهد زیست .

2+

1 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. چشم دل باز کن که جان بینی …

    دنبال خارق العاده ها نباش
    شاید همین دوست صمیمی خودت که مدتهاست ازش خبر نگرفتی همون بهترینی باشه که دنبالش می‌گردی
    حتما لازم نیست ایده ال باشه …
    لذت ببر از زندگی 🙂

پاسخ دهید