بیا جایمان را عوض کنیم

بیا جایمان را عوض کنیم . اما محال است بتوانم دوام بیاورم ، با آن کنار بیایم .

سنگینی سنگ را هم اگر داشته باشم ، عظمت کوه را توانایی خورشید را ، نه   باز نمی توانم .


از خود می پرسم تو چطور می خندی ؟ چطور به دندان هایت اجازه برخورد نور را می دهی وقتی حتی به خواست خود نمی توانی به دیدارش بروی ؟


خبر شنیدم که پسر عمویم سنگ کلیه دارد . اما آیا این مهم است ؟ وقتی مهم می شود که بیست و دوسال دارد و از زمان باز کردن چشمهایش خودش را فلج یافته ، وقتی مهم می شود که او خنده روترین پسر عموی دنیاست . وقتی مهم می شود که دیگر جانی در جگر ندارد اما باز با دل خوش صحبت می کند . آری پسر عمویم خیلی مهم است .


اسمش را نمی گویم چون هنوز امید دارم روزی از سرجایش پا بشود و بیاید نزدیکم . امیدی واهی است اما دلم نمیخواهد کسی باشم که یادآور خاطرات بیماریش باشد . خاطراتی که نیمی از آن غصه هایش است و نیمی خنده هایش ، که البته او فقط خنده هایش را نثارمان می کرد .


 اینقدر به او عادت کردیم که اوهم به دردهایش عادت کرده . به غصه هایش، به بال و پر شکسته اش . هرازگاهی لبخند های تیز و تندش بر ذهن و قلبم پدیدار می شود و دیگر از خود نمی پرسم چرا او . می پرسم چرا من . بیا لحظه ای جایمان را عوض کنیم .

1+

5 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. سلام امیر عزیزم 🙂

    موضوع این پست منو شوکه کرد ، شاید بخاطر اینکه یاد خاطره‌ی نه چندان دوری افتادم !
    اول دبستان که بودم متوجه شدم یکی از همکلاسی هام هست که از نظر فیزیکی کمی با دیگران متفاوته ؛ البته این تفاوت توی اون سن که همگی ما بچه های هفت ساله بودیم خیلی به چشم نمی اومد ولی وقتی خودشو نشون داد که ما بزرگ می‌شدیم و نشانه‌های بالغ شدن و خانم شدن رو توی خودمون می‌دیدیم و اون دوست من همچنان توی قدوقواره‌ی یه بچه‌ی هفت ساله باقی مونده بود .

    زهرا مبتلا به یه بیماری بود که دراثر ازدواج فامیلی براش پیش اومده بود و همین بیماری باعث می‌شد اندام های بدنش رشد موزونی نداشته باشن.

    خانواده‌ی زهرا شرایط مالی فوق العاده ای داشتن ، همیشه بهترین ها رو داشت ولی من به این فکر می‌کردم که آیا داشتن امکانات عالی جایگزین سلامتی میشه؟
    که آیا چی میتونه درد اینکه یه نفر نتونه از ماشین پیاده بشه و به کمک دیگران نیاز داشته باشه رو تسکین بده؟

    اون روزها ما آرزوهای بزرگ می‌کردیم ؛ خودمونو توی لباس فارغ التحصیلی می‌دیدیم، بادوستامون به گردش می‌رفتیم ، باهم کورس میذاشتیم و مسافت های طولانی رو پیاده روی می‌کردیم

    ولی حواسمون نبود زهرا به هیچکدون از اینا نمی‌تونه فکرکنه و تنها امتیازی که توی این دنیا داره شرایط مالی خوب خانوادشه !

    الان سه سالی میشه زهرا رو ندیدم ولی هروقت بیادش میفتم کلی درمورد خودم وکارام ونعمت سلامتی ای که دارم فکر میکنم

    آرزو میکنم بهترین براش رقم بخوره و امضای خدا پای آرزوهاش باشه

    پی نوشت: کامنت طولانی تر ازپست بود !!! ببخشید

    1. اره زینب جان ، من این مطلبو نوشتم اما خودم هنوز نمیتونم کامل درکش کنم .
      حالا ما میگیم از این مشکلات در سطح دنیا کم نیستند اما این که بتونی روحیتو (حداقل جلوی دیگران) حفظ کنی و شادیتو انتقال بدی کار هرکسی نیست
      تازه این پسر عموی من وضعیت مالی خیلی خارق‌العاده ای هم نره که بشه مزیت حساب کرد

پاسخ دهید