داستان با 50 کلمه : مثلث اول

انقدر که از ایده خانم طاهره خبازی خوشم اومد که طاقت نیاوردم کمی تعلل در اجرای این ایده رو . خانم خبازی پیشنهاد کردند که داستان های ۵۰ کلمه ای بنویسیم و به اشتراک بگذاریم . هم وقتی برای خودمون برای احساسات قائل شدیم ، هم مهارت نوشتن رو تقویت کردیم . داستان بهتره نزدیک ۵۰ کلمه باشه و به جز ذوق ادبی ، پیش نیاز دیگه ای نداره .

اولین تمرین ( تمرین امروز ) :

 1. دستم را بر گونه هایش حرکت میدادم. پارچه ای بنفش حجاب چهره اش بود. از تماس دست زمخت من با خطوط منحنی صورتش که انگار این پارچه رنگی سنباده‌ اش شده بود لذت می‌برد . خنده هایش نفس گرمی را برون میداد که پارچه را به ارتعاش در می‌آورد .

صورتم را نزدیک کردم و تندبادی از هوای سرد به جنگ آن نفس گرم فرستادم .

2. که دستم را باید در گردنبند مرغ آمینت کنم؟ باشد، وایسا آها ! چه قشنگ است ! و چه برازنده ی توست . حتما معنای زیبایی برایت دارد . از ان ها که با به یاد افتادن  ، چشمه ای  گرم از درون صخره ی غمگین غمهایت با جوشش بیرون می زند .

3.  به معنای واقعی سبز ، به معنای واقعی زندگی ، به معنای واقعی گیاه .

پاهایم را در میان دوطرف خاک میگذارم و شخمی به آن می زنم تا شاید با کاشتن بذرهای بیشتر ، مسیر زندگی من به چشمه ی گواراتری منتهی شود .

رودخانه و دریا نه ، مگر چشمه ای کوچک چه ایرادی دارد ؟

  

آپدیت : این سلسله پست را ادامه نمی دهم . نمی دانم چرا اما احساس مصنوعی بودن به من دست می دهد … .

1+

پاسخ دهید