اگزوپری و زمین انسان ها (2)

عکس بالا را خیلی دوست دارم . 1 دقیقه بیشتر نیست که برای اولین بار چشمم به آن افتاده است . چشمان نیمه بسته ، کلاهی به سر . از آن جسم لوله مانند خوشم نمی اید . نشان مقاومت زمین می نماید در مقابل انسان کاوشگر .

قسمت قبلی را خیلی زود نوشتم . کاش می گذاشتم خواندن کتاب پایان یابد . اما اینقدر جملات و مفاهیم زندگی در همان اوایل کتاب بر سر راهم قرار گرفت ، باعث بی قراریم شد و چند جمله را در آن مطلب نقل کردم .

ما تنها زمانی خوشبخت خواهیم بود که به نقش خود ، ولو بسیار ناچیز باشد ، آگاه شویم . آن وقت خواهیم توانست در صلح و صفا زندگی کنیم و در صلح و صفا بمیریم . زیرا آنچه به زندگی معنی می بخشد مرگ را نیز پرمعنی می کند .

زمین انسان ها ، حکایت های اگزوپری از پرواز های خود در خلال سال های جنگ و کمی قبل تر از آن است . او جریان زندگی را در اسمان ، در تله ای خاک در دورافتاده ترین صحرا ها ، در میان انسان ها شرح داده است . گفته ، نوشته چون زندگی را تجربه کرده است .

گنجینه انسان را ، روابط میان انسان ها نهاده است و تجربه زیستن در زمین را یگانه پاداش خود نامیده است .

قسمتی از کتاب به شرح اتفاقاتی که برای گیومه ، دوست هوانورد او ، افتاده می گذرد . گیومه پس از چند روز سرگردانی در کوه های آند ، بدون داشتن منابع غذایی چندان ، نجات می یابد . قطعا رساندن چند نامه در آن زمان ارزش این همه خطر را نداشته است . کوه های آند در آن موقع  هنوز مورد کاوش هوانوردان قرار نگرفته بود . او به مقابله با خطر نرفته است بلکه می خواسته دریچه ای رو به زمین باز کند و حقیقتی را که کشف کند که انسان را به مقام انسانیت بالا برد . او سپس می گوید :

آنچه من کردم ، باور کن ، هرگز هیچ حیوانی نمی کرد

اگزوپری در کتاب می گوید این جمله را ارزش نهاده و سلسله مراتب حقیقی انسان و حیوان را به یاد او می آورد . او انسان بودن را ، همان مسئول بودن می داند .

می دانید … گاه هنگام بیل زدن عرق می ریختم . درد روماتیسم پایم را می آزرد . و به این زندگی بردگی ناسزا می گفتم . اما امروز دلم می خواهد بیل بزنم . تمام زمین را برگردانم . بیل زدن به چشمم چه زیباست . انسان هنگام بیل زدن چه ازاد است ! وانگهی چه کسی درختهایم را هرس خواهد کرد ؟

حین خواندن کتاب یاد مفاهیم کتاب انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل می افتادم . هر دو کتاب به معنی زندگی بسیار توجه داشتند . نکته جالب سرگذشت دو نویسنده است . اگزوپری که سقوط هایش ، زمین ، آسمان و … الهام گر او بوده اند و ویکتور فرانکل هم تجربه اسیر بودن در اشویتز را در توشه خود دارد . با چالش های زمین روبرو شدند و معنی را برای انسان ها در انسان ها یافتند .

هواپیما را ماشینی دانسته است برای پرده برداشتن از رازهای زمین . وسیله را در اختیار مفاهیم گذاشته است .

شامگاهان ، که هوا بسیار آرام و لطیف است فرود آمده ام . پونتا ارناس ! به دیواره مظهر چشمه ای پشت می دهم و دختران را تماشا می کنم ، در جوار زیبایی انها راز انسان را بهتر در می یابم . در جهانی که زندگی به این خوبی به زندگی می پیوندد و گلها در همان بستر باد با هم می امیزند و قو با همه قوها اشناست فقط انسان هایند که دیوار حصار تنهایی خود را بالا می برند .

او به دنبال خطر نمی رود . از لذات زندگی هم روی گردان نیست . او شیرینی زمین را با اغوش باز می پذیرد .

داور فقط تویی . خاک است که گندم را باز می شناسد .

هدف را فقط یکی می داند . هیجان ها به روش های مختلفی بیان می شود اما هدف یکی است .

حقیقت زاده می شود . حقیقت برای انسان همان است که او را به مقام انسانیت بالا می برد . حقیقت آنست که جهان را ساده کند نه آنکه بر آشفتگی بیفزاید .

ترحم را دوست ندارد و فقر و بدبختی او را نمی ازارد . چیزی که او را ازرده می کند قالبی است که می توانست یک انسان باشد اما فشرده شد و به تکه ای خاک نزول کرد .

مساله به هیج روی نه در این فلاکت است نه در این کثافت یا در این زشتی . همین مرد و همین زن روزی با هم اشنا شده اند و مرد بیگمان به زن تبسمی کرده و چه بسا در پایان کار گلی برایش برده است . شاید کمرو و ناشی بوده و از اندیشه بی اعتنایی زن به خود لرزیده است و زن با طنازی طبیعی و با پشتگرمی به دلربایی  خود شاید از پریشان کردن او لذت می برده است و مرد که امروز کلنگزن و کوبنده بی اراده ای بیش نیست در دل خویش دلهره ای دلپذیر احساس می کرده است . مساله اینجاست که این دو اکنون به این توده گِل بدل شده اند . آنها از کدام قالب کریه فشرده شده اند که همچون منگنه ای نقش خود را بر آنها نهاده است . حیوان پیر زیبایی خود را حفط می کند . پس این گِل زیبای ادمی چرا چنین تباه شده است ؟

پی نوشت 1 : تعداد زیادی از مطالب اخیرم به مرور کتاب ها گذشت . دلیل هم دارم . می خواستم قبل از شروع سال تحصیلی ( این کلمه برایم بی معنی است ، مگر تحصیل شروع و پایان می خواهد ؟ ) کتاب های مانده را به پایان ببرم . این تعهد را به خودم داده ام حتما مطلبی هر چند ناقص درباره هر کتابی که می خوانم اینجا منتشر کنم . می دانم حرف های بالا صیقل خورده نبودند اما امیدوارم تجربه و این تعهدم ، سطح نوشته هایم را بالاتر ببرد .

پی نوشت  2 : کتاب سنگینی برایم بود . ترجمه ی سروش حبیبی بسیار زیبا بود اما نثر سنگینی داشت . نمی دانم دلیل 170 صفحه ای شدن کتاب در حالیکه خود نوشتار اصلی 240 صفحه دارد نیز همین است یا نه .

پی نوشت 3 : این کتاب با نامWind , Sand and   Stars در آمریکا به چاپ رسیده است .

پی نوشت 4 : به وضوح عقایدی که به داستان شازده کوجولو منتهی شده بود ، احساس کردم .

2+

پاسخ دهید