فرمانروای یک سرزمین

این روزها ، روزهای نوشتنم است . احساس می کنم خانه دلم باز دوباره از اجناس نامرغوب انباشته شده . تمام خانه را پر کرده اند و فشاری از درون احساس می کنم . خستگی روح را با تمام وجود حس می کنم .  اما نوشتن یگانه کاری است که دلم هنوز آن را پس نزده . هنوز دستانم حرکت می کنند و هنوز جوهر در خودکار باقی دارم . مسئولیت نوشتن از منطق را به خودکار هزار تومانی ام سپرده ام  و مسئولیت نوشتن از دلم را به خودکار 12 هزار تومانی . سر هر ورقه دفترچه ام ، بالایش را نوشته ام ” بنویس ” تا هروقت چشمم به آن خورد ، دلم بلرزد و خودش را از زنجیری که آن روز به گردنش انداخته اند ، آزاد کند .


نه و نیم مرا بیدار می کند و اورا تا کلاسش پیاده می برم . کمی آن طرف تر ، پارک تک و تنها مانده ای است که نیمکت از آن هم تنهاتری در میانش اتراق کرده . آن را انتخاب می کنم . درخت کوچکی بالایش سایه افکنده . آفتاب تمام دورم را محاصره کرده و با کوچکترین تکان خوردنی ، اسلحه گرمش را به سویم نشانه می رود . یک ساعتی باید منتظر باشم . ابزارآلات گوشه نشینی را همیشه همراهم می برم تا اینجور موقعیت ها را با بد و بیراه گفتن به هر چه می بینم نگذرانم .

ابتدا دفترچه شعرم را وارسی می کنم و بیتی بر میگزینم و حفظ می کنم. این دفترچه تازه وارد زندگی من است ولی مطمئنم دیگر از دستش نخواهم داد .

بعد دفترچه خیلی کوچکی را باز می کنم و می نویسم . از هرچه می بینم و نمی بینم می نویسم . گاهی با چشمان باز و گاه با چشمان بسته . می دانم بد می نویسم اما دلم به ننوشتن رضا نمی دهد . گاهی دیگر نمی دانم چه می شود گفت . فقط رویایی را در ذهنم بازسازی می کنم .درختانش را با سلیقه خودم در جایی می گذارم .گلها را در جایی دیگر . نوبت به نمایشنامه رویایم که می رسد ، دست به خلاقیت بیشتری می زنم . گاهی آدم ها را کلا از صحنه نمایشم حذف می کنم .


یازده و نیم می شود . باید به دنبالش بروم . احساس می کنم گرما بالاخره کار خودش را کرده است . از سر جایم پا می شوم .  لبخندی می زنم . هنوز فرمانروای سرزمین رویاهایم هستم .

2+

4 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. زندگی خالی نیست
    مهربانی هست
    سیب هست
    ایمان هست
    آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد
    در دل من چیزی ست
    مثل یک بیشه نور
    مثل خواب دم صبح
    و چنان بی تابم
    که دلم میخواهد
    بدوم تا ته دشت
    بروم تا سر کوه
    دورها آوایی ست
    که مرا میخواند
    سهراب سپهری
    به نظرم این شعر با متنتون تناسب داره.متن خیلی زیبا و قابل لمس بود.

  2. جانا سخن از زبان ما می‌گویی …

    مستر حدیدی سرعتت بالا رفته ها … تازگیا تند تند پست میذاری برادر 🙂
    البته هرکدومشون آدمو وادار به اندیشیدن میکنه

پاسخ دهید