من تو را نمی شناسم

من تورا نمی شناسم . تا به حال تو را ندیده ام . حسی نسبت به تو ندارم . برایم یک جسم خنثی هستی همانند هر جسم خنثای دیگری  . جز آن که می توانم تو را انسانی بدانم . قدرت شنیدن داری و من حرفهایی برای گفتن . به من گوش می دهی ؟


بارها شده بود در مسیر هایی که ناچارا تاکسی ها را برای نقل و انتقال انتخاب می کردم ، صحبت هایی بین من و راننده رخ بدهد . اما همگی آنها جز چندین کلمه درباره اب و هوا و یا عوارضات جاده ای نبودند . دلیلش شاید حضور چندین و چندین مسافر دیگر هر کدام با ویژگی های شخصیتی دیگر بود . نمی دانم ، شاید هم من آن موقع حرفها را به گوش جان نمی شنیدم و بنابراین آنها هم از دلهایشان سخن نمی گفتند .

اما با این دگرگونی های اخیر که در من آتشی بی پا کرده و یا شاید به این دلیل که به تازگی به اکراه مجبورم بیشتر سوار تاکسی ها شوم ، فرصت های بیشتری برای ارتباط با این انسان هایی که اکثر سالهایشان پشت شیشه می گذرد نصیبم شده است .

آن اوایل رغبتی برای گفتگو نداشتم اما چیزی مرا جذب خودش کرد . دیگر صندلی جلو را ترجیح می دهم و سعیم اینست نگاهی کنجکاو داشته باشم تا او سر صحبت را باز کند . این شیوه عجیب و غریب من که چندان هم ناکارآمد نیست ! ، با استقبال آنها روبرو شده است .

حالت صورتم را نیز ، می دانم عجیب است ! ، روی مد دریافت می گذارم . به دور از هرگونه پیش داوری و ابراز بی علاقگی به گوش دادن .

آنها هم تا چهره ماجراجوی مرا می بینند ، سر صحبت را باز می کنند و چقدر هم قشنگ صحبت می کنند ! قشنگ نه از آن جهت که الزاما شاد باشد یا ماجرایی خوش را تعریف کند . قشنگ از آن جهت که می دانم از دل می آید و صداقت در آن جاری است . ( می دانید … مرتبا یاد آن شعر سهراب می افتم که واژه ” قشنگ ” در آن خود نمایی می کرد ! می دانید کدامیک را می گویم ؟ )

درست است ، در آخر نتیجه ای شاید حاصل نشود اما تو از هزاران مسافری که او سوار می کند و خود را ناشنوا و نابینا و در یک کلام نا انسان می کنند ، مسافری هستی با چشمان باز ، مسافری هستی با گوش دل شنوا و در یک کلام واژه همدلی را اثبات می کنی .

خاطره ها برایم درست کرده اند . از گفت و گو با یکی از آن ها کار به جایی کشید که من را به نوعی مشاوره خانواده تبدیل کرد . از یکی دیگر از آن ها شنیدم که بیست سال زندان بوده و دروغ است اگر بگویم که ابدا در آن لحظه ترس برم نداشت !

و یکیشان چنان دست های لرزانی داشت که نیازی به صحبت کردن نبود تا داستان آن روزم را بسازد . چنان پیر و از کار افتاده شده بود که البته نمی خواهم بگویم حس دلسوزی ام برای او به کار افتاد ، بلکه برای خودم بود که کمی احساس دلمردگی و دلسوزی  کردم . فرقی نمی کند ، او کمی زودتر اما بالاخره همه ما …

و این ماجراها احتمالا برایم ادامه دارند ، انسان های دیگری ، داستان های دیگری …

و شاید رازش همین باشد که می داند مرا دیگر نمی بیند ، می داند که من او را چنان زود قضاوت نمی کنم که تبدیل به پیش داوری شود ، می داند بنیاد انسان در حرف زدن ، گریه کردن ، ناله ، خشم و عشق است و چه بهتر که کمی برای این مسافر غریب که مبدا و مقصدش الان معلوم است اما در زندگی معلوم نیست ، کمی صحبت کنم . کمی از دلم ، از خود خود واقعیش صحبت کنم …


خیلی علاقه مند بودم عکس هدر بالا را با یکی از عکس های خودم جایگزین کنم اما با دیدن آن بالون خوشرنگ و لعاب جدی جدی شوق نوشتنم می گیرد !

2+

2 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

    1. ممنونم از پیام پر مهرت
      اتفاقا تازگی تصمیم گرفتم راهبرد مطالبم به طرف تجربه ها بره چون تنها چیزیه که مختص هر انسانه و برای هر فردی با فرد دیگه متفاوته …
      و البته منظورم از تجربه لزوما خاطره نیست ، دوست دارم ذهنیت خودم رو هم وارد اتفاقات کنم تا هم یک براوردی خودم در اینده از خودم داشته باشم و هم اینکه مخاطب بدونه اینجا فقط یک دفتر خاطرات عمومی نیست …

پاسخ دهید