چند خط درباره زوربای یونانی

Like the child, he sees everything for the first time . He is forever astonished and wonders why and wherefore. Everything seems miraculous to him, and each morning when he opens his eyes he sees tress, sea, stones and birds, and is amazed.

می خواهم این چند هفته آخر را قبل از شروع دانشگاه به کتاب هایم بپردازم . تعدادی هنوز مانده اند و می خواهم با فراغ بال سال جدید را شروع کنم .

زوربای یونانی را همین اواخر تمام کردم . اثر نیکوس کازانتزاکیس یونانی . دقیقا هم همان سبک مورد علاقه من . رمان معاصر با ته مایه های فلسفی !

ای قادر متعال، درباره من چه کاری از دستت بر می‌آید؟ جز آنکه مرا بکشی؟ بسیار خوب؛ بکش! برای من هیچ اهمیتی ندارد. آنچه در دل داشتم گفته‌ام و برای رقصیدن فرصت پیدا کرده‌ام… دیگر به تو احتیاجی ندارم…

داستان یک نویسنده جوان و آشنایی او با یک پیرمرد دهقان است و ماموریتی که می خواهند باهم انجام دهند . این دو همراه هم می خواهند معدنی را آباد کنند . نقش راوی که همان پسر جوان است ، منفعل است و بیشتر مضامین فلسفی از طریق زوربا مطرح می شود . زوربا را فردی با اندیشه اپیکوری یعنی بی نهایت لذت طلب می توان به حساب آورد . نویسنده جوان در ابتدای کتاب به دنبال پاسخ گویی به سوالات فلسفی و … از طریق گشت و گذار در دنیای کتاب هاست و لحظه ای به این که شاید زندگی چیزهای دیگری هم برای آموزش داشته باشد نمی اندیشد ( دقیقا مشابه وضعیت عجیب و غریب و الان من ) .

زن چیز دیگری ست. زن بشر نیست. پس چرا از او کینه به دل بگیرم؟ زن موجود غیر قابل درکی ست و تمام قوانین شرعی و عرفی درباره ی او به اشتباه قضاوت کرده اند.
زن مثل یک چشمه خنک است آدم خم می شود عکس خود را در آن می بیند واز آن می نوشد و باز می نوشد تا استخوانهایش سبک می شود ….باورکن ارباب که زن مثل یک چشمه است.

نمی شود گفت هر چه مطرح شد را می پذیرم اما هرچه بود ، بسیار کتاب را دوست داشتم . در زوربا ، تکامل نیروی اولیه حیات که همان غریزه است  را می شود دید . لحظه ای از گذشته و آینده برایش اهمیت ندارند و تنها به انجام بهتر و لذت بخش تر کارهایش در همین لحظه ای که هست ، دلبسته است  .

احساس می کنم هر کسی با خواندن این کتاب می تواند کمی از زوربای درونش را کشف کند و اورا به زندگی روزمره بیاورد . احساس می کنم خواننده این کتاب می تواند قسمت کمی از تلخی  زندگی را  به شیرینی تبدیل کند . و احساس می کنم خواننده این کتاب نباید به تمامی حرف ها دل ببندد و آن ها را به زندگی خودش وارد کند . تفکراتش درباره زنان را دوست نداشتم و نویسنده هیج شخصیتی زنی را در این کتاب به مقابله با تفکراتی که درباره زنان بود نفرستاده تا از خود دفاع کند .

همه زیبایی انسان به جنونش است و از دست این کتاب ها خودت را خلاص کن و زندگی کن …

کتاب اکثرا دیالوگ های بین دو شخصیت اصلی بود . اما این نباید باعث شود فکر کنید کسل کننده است . نه ، به هیچ وجه . در هیچ جایی از کتاب احساس کند بودن کتاب به شما دست نمی دهد . یکی از عناصر جالب داستان ، توجه ویژه به رقص زوربا بود که باعث می شد حرف هایی که قابل گفتن نیست را به راوی بفهماند . پیشنهاد میکنم  این کتاب  را هم به گنجینه کتاب هایتان بیافزایید .

 

2+

پاسخ دهید