از چیزهای کوچک لذت ببر : باغچه فراموش شده (4)

از چیزهای کوچک لذت ببر : باغچه فراموش شده (4)

امروز بعد از سه چهار ساعت کار طاقت فرسا اما لذت بخش روی باغچه و … دلم نیومد چهارمین پست باغچه فراموش شده رو به بعدا موکول کنم .

ابتدا نگاهی به پست قبلی داشتم تا به یاد بیارم تا کجا برای شما تعریف کرده ام . تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد برای باغچه ، که یکی به یکی ( یا شاید درهم ! ) براتون توضیح می دم … ادامه ی مطلب

2+

دو راس یک محور

دو راس یک محور

پیش نویس هایم را درباره مشکلات ، غم ها ، تنهایی ها می نویسم و پس از هزاربار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس تاریک و غمناکی را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، هم صحبتی است ) و بعد و بعد و … . منتشر می شود و نفسی عمیق می کشم .

باری از شانه ام خالی شده . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم . خودم را جای کس دیگری می گذارم . متن پر از ناامیدی و پر از مشکلات کس دیگری را می خوانم . حال خودم هم بدتر می شود .


پیش نویس هایم را درباره خوش گذرانی ها و شادی های شخصی پس از هیچ بار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس شام دیشب و خنده های کاذبمان را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، این هم هم صحبتی است ) و بعد و بعد … . منتشر می شود . سریع پلک می زنم . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم.

. خودم را جای کس دیگری می گذارم . متنی است پر از خوشی های مفرط یک عده غریبه دیگر که چون مشکل و نا ارامی ای که من در زندگی دارم را  آنها ندارند ، می نشینند و می روند و می مانند و من اینجا فراموش زده هستم .


بلافاصله به قسمت همه مطالب می روم و هر نوعی از این دودسته نوشته را وارد سطل زباله ی تاریخ می کنم .


سعی کردم از محور شادی و غم ، دو راس محور را برای مطالبم بر نگزینم .


به سان قدم زدن بر روی طنابی است ، نوشتن … و همه ی ما در اولین قدم …

2+

دایاگنوز انسانی : عادت بد

دایاگنوز انسانی : عادت بد

کار به جایی کشیده که بین تلویزیون و زنده نماندن ، زنده نماندن رو انتخاب می کنم . بین یک لیوان نوشابه و یک سال دوری و غربت ، یک سال دوری و غربت رو انتخاب می کنم . اینقدر از عادت های بد زده شدم ، که حتی ذره ای اندیشیدن درباره آنها ، خاطرم را آزرده می کند . ذره ای عقب ماندن از برنامه روزانه ام ، تمام ساعات باقی مانده را از تقویم زندگیم خط می زند . لحظه ای از دست دادن تمرکز ، قسمت زیادی از زمانم را به چرایی از دست دادن آن اختصاص می دهد .

یکی از ویژگی های شخصیتی منفی من شاید به همین مورد برمی گرده که حتی تاب تحمل دیدن انجام بعضی اعمال رو در اطرافیانم ندارم . موضوع هر کسی یک نقصی داره هم انگار برایم تعریف نشده است . نمی دانم دچار تفکر ماشینی شدم و یا یک دل آزردگی کوتاه مدته اما هرچه که هست امیدوارم تب و تابش رو کاهش بدم تا موجب دلسری دوستان نشود .

پ . ن : جزو اولین مطلب های سرراست در راستای عیب یابی انسانی 🙂

1+

اگزوپری و زمین انسان ها (1)

اگزوپری و زمین انسان ها (1)

ای کهنه کارمند کاغذ باز ، ای رفیقی که در کنار منی ، هیچکس هرگز تورا به گریز راهبر نبوده است و گناه از تو نیست . تو همچون موریانگان ، راحت خود را در ایمنی شهر بندگی ، در کارهای همیشه یکسان و آداب خفه کننده زندگی شهرستانیت فروپیچیده و پیله ای برگرد خود تنیده ای ، تو این حصار حقیر را در برابر بادها و جذر و مد و ستارگان بالا برده ای . تو هیچ نمی خواهی آسودگی خود را با مسائل خطیر پریشان سازی . تو به قدر کفایت به خود رنج داده ای که سرنوشت انسانیت را از یاد ببری . تو دیگر ساکن سیاره ای سرگردان نیستی . تو هیچ پرسش بی جوابی از خود نمی کنی . تو یکی از جاخوش کردگان حقیر شهر تولوزی . هنگامی که هنوز فرصتی باقی بود کسی شانه هایت را نگرفته و تکانت نداده است . اکنون گلِی که تو را سرشته خشکیده و سخت شده است و از این پس هیچ چیز در وجود تو نخواهد توانست آهنگساز خفته یا شاعر یا کیهان شناسی را که چه بسا زمانی درتو بود بیدار کند .

هنوز کتاب زمین انسان ها را به پایان نبرده ام . نثر قوی اگزوپری و ترجمه دلنشین و حرفه ای سروش حبیبی این کتاب را برایم بی نهایت با ارزش کرده است . در قسمت اول بخش هایی از کتاب را قرار می دهم ، و قسمت بعدی که بعد از پایان کتاب هست کمی درباره اش می نویسم .

بدین سان شادی زندگی برای من در همین نخستین جرعه معطر و سوزان ، در همین اکسیر شیر و قهوه و گندم خلاصه می شد . از طریق این هاست که آدمی با چراگاههای آرام و قهوه زار های مرزهای دور و خرمنهای گندم مربوط می شود و از طریق اینها با تمام زمین پیوند برقرار می کند . در میان این همه ستاره تنها یکی بود که این پیاله عطرآگین صبحگاهی را آماده می کرد تا خود را در دسترس ما گذارد .

ادامه ی مطلب

1+

چند خط درباره زوربای یونانی

چند خط درباره زوربای یونانی

Like the child, he sees everything for the first time . He is forever astonished and wonders why and wherefore. Everything seems miraculous to him, and each morning when he opens his eyes he sees tress, sea, stones and birds, and is amazed.

می خواهم این چند هفته آخر را قبل از شروع دانشگاه به کتاب هایم بپردازم . تعدادی هنوز مانده اند و می خواهم با فراغ بال سال جدید را شروع کنم .

زوربای یونانی را همین اواخر تمام کردم . اثر نیکوس کازانتزاکیس یونانی . دقیقا هم همان سبک مورد علاقه من . رمان معاصر با ته مایه های فلسفی !

ادامه ی مطلب

2+

گردش نامه : سد داریان و کوسه هجیج

گردش نامه : سد داریان و کوسه هجیج

به تازگی سفری نیم روزه به روستای هجیج ، سد داریان و چشمه بل داشتم ( از مناطق دیدنی شهرستان پاوه نزدیک کرمانشاه ) . با وجود مسافت طولانی اما ، بسیار لذت بخش بود .

دوستان اطلاع دادند عمق اینجا نزدیک 150 متره !

ادامه ی مطلب

1+

گلستان : بودن با دوربین

گلستان : بودن با دوربین

او خبر از تمام آن چیزهایی آورد که هنوز نیستند ، باید می بودند اما نیستند و به زودی خواهند بود ، خواهند آمد . عکس هایش می گویند بله ، امروز تو بیماری ، اما شفا خواهی یافت . گرسنه ای و سیر خواهی شد . تنهایی و همراه خواهی یافت .

بودن با دوربین را دوست داشتم . یک دلیلش آن است که خیلی وقت بود یک کتاب مصاحبه نخوانده بودم و برایم تازگی داشت . گفتگو هایی بود با خواهر ، مادر ، همسر و … کاوه گلستان . فتوژورنالیستی که در عراق پایش بر روی مین رفت . پسر ابراهیم گلستان ، داستان نویست مشهور است اما اگر کتاب را بخوانید متوجه می شوید از او هیچ چیز را به ارث نبرده .

حبیبه جعفریان تلاش کرده در این کتاب بجای دیدگاه های کاوه ، بیشتر به سبک زندگیش و رابطه اش با خانواده و اطرافیان بپردازد .

سرتاسر کتاب به پر جنب و جوشی و کم طاقتی کاوه در زندگی شخصی و کاری اشاره شده و به نظر می رسد بیشتر میخواهد در صحنه حاضر باشد .  ادامه ی مطلب

1+