بخت ما : the fault in our stars

بخت ما : the fault in our stars

خطا، بروتوس عزیز، از ستارهٔ بخت ما نیست. بلکه از خود ماست که دون‌پایه مانده‌ایم

شعبه جدید شهر کتاب ( و نه کتاب شهر ! ) در شهر ما افتتاح شده است . تصمیم گرفتم تا هنوز اسمش بر سر زبان های نیفتاده و شلوغ نشده است ، سری به ان بزنم . طبقه پایین را برای کتاب ها کنار گذاشته بودند و چه کنار گذاشتنی ! یک محیط وسیع و پر از کتاب های مختلف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد . از بخش عکاسی و هنر گذشتم ، از بخش فلسفه گذشتم و به قسمت کتاب های انگلیسی رسیدم . متاسفانه کتاب های زیادی نداشتند و یک قفسه بیشتر نبود .

همین طور نگاه می کردم و به چپ و راست خم می شدم تا مبادا عنوانی از زیر دستم در برود . یکی از خدمه اقا به سراغم آمد و متاسفانه ! شروع کرد به پرسیدن هزار و یک سوال ادبی تا مثلا کتاب خوبی به من پیشنهاد کند . در آن لحظه کمک نمی خواستم مخصوصا اینکه غیر مستقیم گفت که البته زبان انگلیسیش خوب نیست . همینطور داشت دست به قفسه می برد و کتاب های کافکا و فالکنر رو زیر و رو می کرد که چشمم به کتاب The fault in our stars یا همان نحسی ستارگان بخت ما و یا باز همان بخت پریشان افتاد .

It would be a privilege to have my heart broken by you

مدتی بود کتاب هایی می خواندم که وقایع نگاری و بیوگرافی بودند و به دنبال فرصتی بودم از این ژانر کمی فاصله بگیرم . همینطور که ان اقای عزیز داشت از فلسفه و … صحبت می کرد ، کتاب را برداشتم و خداحافظی سر سبکی کردم و از ان جا رفتم  بیرون .

وقتی کتاب را خریدم قصدم این بود کمی از این کتاب هایم که با سرطان و مرگ و پزشکی درآمیخته بود جدا شوم . اما با خواندن چند صفحه جا خوردم . فراموش کرده بودم که درون مایه این کتاب هم به مرگ مرتبط است .

اما ناامیدم نکرد . و ناامیدم نکرد یعنی بغضم را در اورد . این چند کتاب گذشته حسابی ذهنم را از اصطلاحات سرطان شناسی پر کرده بودند و این کتاب امد و آن ها را کاملش کرد .

شب می خواندم . روز می خواندم . بین راه دانشگاه  تا خانه می خواندم . بین راه خانه تا دانشگاه می خواندم . و الان که این مطلب را می خوانید ، دیشب ساعت پنج و نیم صبح سر بر بالش گذاشته ام . کتاب را حدود ساعت سه به پایان رساندم و برای محکم کاری فیلمش را هم تماشا کردم .

بازیگر نقش هزل ، خیلی با مهارت نقش خودش را ایفا کرده بود . اگر من بودم اسکار اشک ریختن را به شیلین وودلی می دادم  !

Funerals , I had decided , are for the living

این روز ها سرطان به موضوع بسیار مهمی برایم تبدیل شده است . کتاب هایی که می خوانم ، فیلم هایی که می بینم ، درس های دانشگاهم و آدم هایی که با آن ها برخورد می کنم همه و همه به نوعی به این مورد ارتباط داشته اند . جایی از کتاب هست که می گوید سرطان جزئی از ماست ، این بیماری جزئی از ماست و نابود کردن و سرکوبی آن ، معنایی به جز سرکوبی خودمان ندارد .

Writing Does not resurrect . It buries

همه فکر می کنیم افراد سرطانی شجاع اند ، به مقابله پرداخته اند ، برای ما سرمشق محسوب می شوند . اما در کتاب نوشته شده که شاید همیشه اینطور نباشد و احتمال بسیار زیاد هم نیست . آن ها شبیه کریستال شده اند ، می شکنند و همه جا پراکنده می شوند و ما باز ان ها را مدح می کنیم ، اگر بهبود یابند ان ها را مورد توجه هستی می دانیم اما ان ها می دانند اینطور نیست و این شاید بدترشان می کند . شاید این ترحم بیشتر ان ها را می شکند .

It felt like losing your co-rememberer meant losing the memory itself , as if the things we’d done were less real and important than they had been hours before …

دوست داشتنی ها : شماره دوم

دوست داشتنی ها : شماره دوم

1 –  

این جمله را از یکی از مطالب شاهین کلانتری خواندم و بسیار دوست داشتم . البته جملات قصار در دفعات اول تاثیر زیادی دارد و بعد از مدتی چون به آن عادت می کنیم ، اثربخشی اش بر زندگی و نگرش ما کم رنگ می شود . اما جوهر این یکی از ذهن من هنوز پاک نشده است .

عشق احساسی است که تو را به حرکت وا می دارد .

ادامه ی مطلب

آزادی ، برابری ، برادری : سه رنگ کیشلوفسکی

آزادی ، برابری ، برادری : سه رنگ کیشلوفسکی

روزهای آخر تابستان را دل به دریا زدم و سه فیلم را در سه شب متوالی تماشا کردم . عادت فیلم دیدن را هفتگی کرده بودم . هر هفته حداکثر سه ساعت را برای این ماجرا کنار می گذاشتم و خیلی اوقات می شد که همان یکی هم نمی دیدم .

اما وسوسه روزهای آخر نگذاشت آن هفته را هم مثل دیگر هفته ها با یک فیلم جادویی سر هم کنم ! برای من فیلم جادو محسوب می شود . چنان تحت تاثیر قرار می گیرم که محال است تصاویر ذهنی ام تا چند روز بعد از تماشای آن چیزی جز شخصیت ها و داستان باشد .

چون دقیقا سه شب مانده به آغاز پاییز این تصمیم را گرفتم ، تریلوژی کیشلوفسکی ، یعنی سه رنگ Three Colors را انتخاب کردم .

آبی را در سه شنبه دیدم . سفید را در چهار شنبه و پنج شنبه را با سرخ به پایان بردم . با آبی سردرگم و کمی ترسیدم ، با سفید خندیدم و با سرخ بهت زده به صفحه نمایشگر خیره شدم .

آبی ماجرای تصادف یک خانواده بود و باقی ماندن جولی قصه ما که بعد از ماجرا به دنبال رهایی از احساسات و وابستگی های گذشته بود که موفق نمی شود .

سفید ماجرای مردی به نام کارل بود که به خاطر نداشتن ثروت و فرانسوی نبودنش ، دادگاه رای را به نفع همسر فرانسویش اعلام می کند و ماجرا های دنبال آن که در بستر کمدی قرار دارند .

سرخ ، ارتباط ولنتین قصه و پیرمردی تنها است که در نگاه اول هیچ وجه مشترکی ندارند .

فیلم نامه سرخ در نظرم از همه جالبتر بود . بازی ایرین جاکوب در نقش ولنتین هم خیلی زیبا بود .

نام فیلم ها از پرچم فرانسه می ایند . ابی + سفید + سرخ .

ابی به معنای ازادی Liberty ، سفید به معنای برابری Equality  ، و سرخ به معنای برادری Fraternity است .

و جولی در ابی به دنبال ازادی است . کارل در سفید به دنبال برابری و ولنتین هم نوعی برادری و اخوت را در سرخ تجربه می کند .

از او به او

از او به او

اگر دفترچه زمان را پاک کنیم و از نو در آن بنویسیم ، من نوزادی می شوم که گریان است و هنوز ثانیه هایش به دو رقم نکشیده که از رحم مادر خارج شده است . و تو … و تو جوان بالغی هستی که در بستر احساس و مسئولیت پذیری اش ، دست محبت بر تمام عناصر جهان می کشی .

تو همانی که منتظرش بودند . میلیارد ها سال است زمین منتظر است . به گمانم پانزده میلیارد سال . و آفرینش در حسرت دیدار کسی که فرق گل و گل مصنوعی را بداند . بداند باران همیشه نمی اید ، همیشه سر نمی زند . بداند چشم ها راهی به سوی قلب است و این کاردیای قصه ما تنها در قفس زندانی نیست .

این ها گفته های یک عنصر کوچک در مکانی دور افتاده از کهکشان هاست که به یک عنصر کوچک دیگر می گوید که وای اگر بدانی این وجود دوم ، چه دنیای سراسر رنگارنگی در خود ساخته که حتی اگر بخواهد دروازه هایش را نیز ببند ، آن وجود اول چشم هایش را از این گلزار ها و سبزه زار ها نمی تواند دریغ کند  و به هر وصله ای هم که شده از پلکانی بالا می رود و آن داخل را دید می زند .


پ.ن : اعضای خانواده فریدا !

روزنه ای به آب

روزنه ای به آب

گیاهانم بازگشتند . به همان خانه ی اولشان . دیدن من در این میان ، به سان یک قریه ی سرراهی بود .

گذری کردند ، رایحه ی هوا را بو کشیدند ، گرمای خورشید را بر روی برگهایشان احساس کردند ، یکسری انسان های تنها را دیدند و … رفتند .

نمی دانم آن ها حافظه دارند یا نه  ، نمی دانم آواز های هرازگاهی من را می شنیدند یا نه ، اما … من فراموششان نخواهم کرد . آن ها نور چشم من بودند ، اولین بچه هایم بودند . چند تاییشان قد بلند بودند ، چند تاییشان سر صورتی و چند تاییشان ملبس به لباس زره .

بعضی خانه هایشان کوچک و صورتی بود ، بعضی وسیع و سفید .


یک وداع کوتاه باید با هم داشته باشیم . سال دیگر باز خواهم گشت . این بار دیگر شمارا می شناسم .

می دانم کدامتان شب ها سرتان را به پایین می چرخانید ، می دانم کدامتان گرمایی هستید و می دانم کدامتان رشد به سوی نور دارید .

خانه هایتان پیش من امانت است . تا آن موقع وسایلتان را هم نو خواهم کرد . خاک نرم تری برایتان می آورم . آب گواراتری بر تنتان می ریزم ، وبه  خورشید امر می کنم زیور آلات طلاییش را بیشتر به شما ببخشاید .

شاید از  این چاه تقصیراتم ، روزنه ای به آب باز شود .

یک پرتقال شیرین : دختر پرتقالی

یک پرتقال شیرین : دختر پرتقالی

اما رویای غیرممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن ” امید” می گوییم

آخرین داستان تابستان برای من با یک پرتقال شیرین تمام شد . دختر پرتقالی یوستین گردر یک تصور خیال انگیز دویست صفحه ای بود که هر بزرگسالی را به دوران جوانی اش می برد و هر جوانی را جوانتر می کند .

احساس شیرین بودن می دهد . هنوز مزه اش بر زیر زبانم است . با اینکه نویسنده ، بخاطر کتاب دنیای صوفی اش ، یک معلم فلسفه شناخته می شود ، اما ردپای فلسفه در این کتاب کمتر به چشم میخورد . بیشتر مانند یک رویا است ، رویای دختر پرتقالی .

هدیه کردن زندگی به کودک تنها به معنای دادن بزرگترین هدیه ی دنیا به او نیست بلکه این معنای باورنکردنی را نیز دارد که این هدیه را دوباره از او می گیریم

دو سوم کتاب به ماجرای های دختر پرتقالی پرداخته شده و یک سوم آخر هم به مسائل فلسفی درباره جهان هستی .

سوال کتاب این است که اگر به میلیارد ها سال گذشته برگردیم و یک قدرت برتر از ما این  سوال را کند ، که آیا می خواهی برای مدت بسیار کوتاهی پا به دنیایی بگذاری که زمان و مکان در آن وسیع است ،  تو چه جوابی می دهی ؟ در این دنیا تو ذره ای بیش نیستی و هر آن امکان دارد همه ی داشته هایت را از دست بدهی .

” من ” و ” من ” دختر پرتقالی و تو به ” ما ” تبدیل شده است . فرزندی در راه داری . حالا ناگهان همه چیز از تو گرفته می شود . ایا این قواعد زندگی را قبول داری ؟ آیا این پیشنهاد را که به سان نوشیدن یک میلی لیتر از بهترین نوشیدنی جهان است را قبول می کنی ؟

خیلی مودبانه می گویی متشکرم و کنار می روی ؟ یا ….

جواب این سوال را اگر من بودم ، ” بله ” می دادم . جواب سوال من از روی نا آگاهی نیست . چیزهایی دارم ، کسانی را دارم که حتی اگر بگویند دیگر نیستند ، همین که تا الان بودند ، زندگی را برایم با ارزش ساخته اند .  امیدوارم هرگز پاسخ را تغییر ندهم که اگر چنین شد ، شور و حرارت زندگی را از دست داده ام و دیگر زنده نیستم .

باید اورا می دیدی ! باید می دیدی که چه طور در شهر می رقصید ! فقط باید می دیدی که چه طور در نمایشگاه های نقاشی می ایستاد ! فقط باید صدای خنده هایش را می شنیدی! من هم از خنده ریسه می رفتم . فکر نمی کنم چیزی به اندازه ی خنده واگیر داشته باشد

درخت دیجیتالی من : شاخه اول

در فکر این بودم یکسری منابع مجازی (دیجیتالی ؟ ) که از ان استفاده می کنم را برای شما هم به اشتراک بگذارم . هم انگیزه ای برای خودم می شود ، هم شاید شما هم به مورد مناسبی برخورد کنید که در زندگیتان تاثیری داشته باشد . برای من اینها خیلی عزیز هستند . بدون اینها کاملا احساس بی سوادی می کنم و روزم شب نمی شود . البته از بعضی از آنها پراکنده تر استفاده می کنم . اما چیزی که قطعیت دارد این است که اینها بخش بزرگی از من هستند .

این منابع کاملا طبق سلیقه و هدف گذاری های من هستند و طبیعتا با صیقل خوردن من در طی زمان ، این احتمال وجود دارد که این منابع هم دستخوش تغییر شوند . ( خیلی رسمی نوشتم ! )
ادامه ی مطلب