روزنه ای به آب

روزنه ای به آب

گیاهانم بازگشتند . به همان خانه ی اولشان . دیدن من در این میان ، به سان یک قریه ی سرراهی بود .

گذری کردند ، رایحه ی هوا را بو کشیدند ، گرمای خورشید را بر روی برگهایشان احساس کردند ، یکسری انسان های تنها را دیدند و … رفتند .

نمی دانم آن ها حافظه دارند یا نه  ، نمی دانم آواز های هرازگاهی من را می شنیدند یا نه ، اما … من فراموششان نخواهم کرد . آن ها نور چشم من بودند ، اولین بچه هایم بودند . چند تاییشان قد بلند بودند ، چند تاییشان سر صورتی و چند تاییشان ملبس به لباس زره .

بعضی خانه هایشان کوچک و صورتی بود ، بعضی وسیع و سفید .


یک وداع کوتاه باید با هم داشته باشیم . سال دیگر باز خواهم گشت . این بار دیگر شمارا می شناسم .

می دانم کدامتان شب ها سرتان را به پایین می چرخانید ، می دانم کدامتان گرمایی هستید و می دانم کدامتان رشد به سوی نور دارید .

خانه هایتان پیش من امانت است . تا آن موقع وسایلتان را هم نو خواهم کرد . خاک نرم تری برایتان می آورم . آب گواراتری بر تنتان می ریزم ، وبه  خورشید امر می کنم زیور آلات طلاییش را بیشتر به شما ببخشاید .

شاید از  این چاه تقصیراتم ، روزنه ای به آب باز شود .

1+

یک پرتقال شیرین : دختر پرتقالی

یک پرتقال شیرین : دختر پرتقالی

اما رویای غیرممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن ” امید” می گوییم

آخرین داستان تابستان برای من با یک پرتقال شیرین تمام شد . دختر پرتقالی یوستین گردر یک تصور خیال انگیز دویست صفحه ای بود که هر بزرگسالی را به دوران جوانی اش می برد و هر جوانی را جوانتر می کند .

احساس شیرین بودن می دهد . هنوز مزه اش بر زیر زبانم است . با اینکه نویسنده ، بخاطر کتاب دنیای صوفی اش ، یک معلم فلسفه شناخته می شود ، اما ردپای فلسفه در این کتاب کمتر به چشم میخورد . بیشتر مانند یک رویا است ، رویای دختر پرتقالی .

هدیه کردن زندگی به کودک تنها به معنای دادن بزرگترین هدیه ی دنیا به او نیست بلکه این معنای باورنکردنی را نیز دارد که این هدیه را دوباره از او می گیریم

دو سوم کتاب به ماجرای های دختر پرتقالی پرداخته شده و یک سوم آخر هم به مسائل فلسفی درباره جهان هستی .

سوال کتاب این است که اگر به میلیارد ها سال گذشته برگردیم و یک قدرت برتر از ما این  سوال را کند ، که آیا می خواهی برای مدت بسیار کوتاهی پا به دنیایی بگذاری که زمان و مکان در آن وسیع است ،  تو چه جوابی می دهی ؟ در این دنیا تو ذره ای بیش نیستی و هر آن امکان دارد همه ی داشته هایت را از دست بدهی .

” من ” و ” من ” دختر پرتقالی و تو به ” ما ” تبدیل شده است . فرزندی در راه داری . حالا ناگهان همه چیز از تو گرفته می شود . ایا این قواعد زندگی را قبول داری ؟ آیا این پیشنهاد را که به سان نوشیدن یک میلی لیتر از بهترین نوشیدنی جهان است را قبول می کنی ؟

خیلی مودبانه می گویی متشکرم و کنار می روی ؟ یا ….

جواب این سوال را اگر من بودم ، ” بله ” می دادم . جواب سوال من از روی نا آگاهی نیست . چیزهایی دارم ، کسانی را دارم که حتی اگر بگویند دیگر نیستند ، همین که تا الان بودند ، زندگی را برایم با ارزش ساخته اند .  امیدوارم هرگز پاسخ را تغییر ندهم که اگر چنین شد ، شور و حرارت زندگی را از دست داده ام و دیگر زنده نیستم .

باید اورا می دیدی ! باید می دیدی که چه طور در شهر می رقصید ! فقط باید می دیدی که چه طور در نمایشگاه های نقاشی می ایستاد ! فقط باید صدای خنده هایش را می شنیدی! من هم از خنده ریسه می رفتم . فکر نمی کنم چیزی به اندازه ی خنده واگیر داشته باشد

1+

درخت دیجیتالی من : شاخه اول

در فکر این بودم یکسری منابع مجازی (دیجیتالی ؟ ) که از ان استفاده می کنم را برای شما هم به اشتراک بگذارم . هم انگیزه ای برای خودم می شود ، هم شاید شما هم به مورد مناسبی برخورد کنید که در زندگیتان تاثیری داشته باشد . برای من اینها خیلی عزیز هستند . بدون اینها کاملا احساس بی سوادی می کنم و روزم شب نمی شود . البته از بعضی از آنها پراکنده تر استفاده می کنم . اما چیزی که قطعیت دارد این است که اینها بخش بزرگی از من هستند .

این منابع کاملا طبق سلیقه و هدف گذاری های من هستند و طبیعتا با صیقل خوردن من در طی زمان ، این احتمال وجود دارد که این منابع هم دستخوش تغییر شوند . ( خیلی رسمی نوشتم ! )
ادامه ی مطلب

1+

باقی مانده روز : فیلم و کتاب

باقی مانده روز : فیلم و کتاب

یادم می اید این کتاب را یعنی ” باقی مانده روز ” را ، سال پیش (95) دقیقا چند روز پیش از امتحان دانشگاه ( اگر اشتباه نکنم بیوشیمی ) شروع کردم . بین راه های بین شهری هم دستم بود و خلاصه از هیچ فرصتی دریغ نمی کردم .

به خاطرم می اید که ویدیویی از مصاحبه خانم فلامک جنیدی دیدم که در ان ویدیو گفتند بهترین کتابی که خوانده اند همین شاهکار ایشگورو بوده است .

The evening’s the best part of the day. You’ve done your day’s work. Now you can put your feet up and enjoy it

من هم در آن موقع تازه با goodreads اشنا شده بودم و هر کتابی که با آن بر میخوردم ، سریعا در

این سایت چک می کردم .

تا آن زمان هم به ندرت کتاب هایی از نویسندگان شرق به جز ایران را خوانده بودم .

واقعا به دلم نشست . کل کتاب برای من ، لایه بندی های احساسی بود . پیچیدیگی هایی که خب شاید به ذهن هر کدوم از ما نیاد تا موقعی که خود ما در آن وضعیت قرار بگیریم .

داستان یک خدمتکار ارشد بود که در کاخی متعلق به فردی به اسم دارلینگتون مشغول به کار بود . اتفاقات مربوط به زمان جنگ جهانی دوم بود .

خانمی هم به نام کنتون بود که در این عمارت استخدام می شود و کل داستان بر پایه این سه شخصیت و مخصوصا دو خدمتکار خانه است .

What is pertinent is the calmness of that beauty, its sense of restraint

نقش اصلی داستان ما یعنی آقای استیونز ( در هیچ کجای کتاب نام کوچک او برده نمی شود ) است که به نظر می رسد تمام زندگی خود را وقف کار کرده است و تماما هر نوع رابطه ( حتی پدر پسری ) دیگری را در جهت بهبود این هدف قرار داده .

اما تامپسون

ریزه کاری های شخصیت پردازی ها را بسیار دوست داشتم . ارتباط عجیب پسر با پدر ، ارتباط عجیب یک خدمتکار با یک خدمتکار  دیگر ، تفکرات از آن هم عجیب تر لرد دارلینگتون ، همه و همه توانسته اند ، موضوعی که شاید در نگاه اول زیاد جالب به نظر نرسد را ، به یک رمان تکان دهنده تبدیل کنند.

هفته پیش ، متوجه شدم فیلمی هم با اقتباس به این کتاب وجود دارد ، با بازی اما تامپسون و آنتونی هاپکینز . آن هم فیلم زیبایی بود . فکر نمی کردم بتوان این کتاب را به چنین فیلم خوبی تبدیل کرد . چون کتاب اکشن محور نیست و اتفاق خاصی نمی افتد و اکثرا دیالوگ ها مبهم بین شخصیت هاست .


پی نوشت : در بالا گفته ام داستان تکان دهنده ای بود . معمولا ” تکان دهنده ” را برای رمان های جنایی  به کار می برند . اما خب هر چه بر من تاثیر عمیق بگذارد را من ” تکان دهنده ” می نامم !

پی نوشت 2 : کتاب برنده جایزه manbooker شده است .

1+

شعر شب های من : زیاد در قلبم حرکت نکن

شعر شب های من : زیاد در قلبم حرکت نکن

مدت ها بود هر وقت به کتاب شهر می رفتم ، به دسته بندی شعر ها که می رسیدم ، به کتاب هایی از تی اس الیوت ، ریچارد براتیگان ، نزار قبانی و …  بر می خوردم . هنوز هم برایم سوال است چطور می شود یک کتاب شعر را با حفظ معانی و مفهوم ها به زبان دیگری ترجمه کرد . یادم باشد به دنبال این قضیه بروم .

مجموعه شعر های شاملو که جلد اول از چهار جلد آثار او است را همراه با کتاب صد نامه عاشقانه نزار قبانی خریدم . یکی از شعرهایش به دلم نشست که در پایین آورده ام .

عشق قشنگ است و خالی از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، این حسی است که بر کاغذ های مان جا می گذارد و خاکستری که از آن بر انگشت های مان می نشیند .

این نامه ها خاکستر آتش عشق من است … منتشرشان می کنم چون ایمان دارم عشق هنرمند ، خصوصی نیست ، عشقی جهانی است و نامه های یک شاعر به تمام زنان جهان .

ادامه ی مطلب

1+

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

آن هنگام که نفس هوا می شود

آن هنگام که نفس هوا می شود

until I actually die, I am still living

احساس می کنم مسئولیتم بیشتر شده است و شانه هایم سنگینی می کند . مگر نه اینکه شاید ( و واقعا شاید ) روزی چشم در چشم کسی بنگرم و بخواهم  قسمت کمی از دردهایش را بکاهم ؟  پس این همه بی مسئولیتی چه معنایی برایم دارد ؟ مگر تو همان نبودی که میخواستی معنای زندگی خود را در معنی دادن به زندگی دیگران درک کنی ؟ آیا همه ی آنها یک خیال باطل بود یا فکری در سر داری ؟ حاضری برایش قدمی به جلو برداری یا هنوز میخواهی در مرداب فرو روی ؟

That message is simple: When you come to one of the many moments in life when you must give an account of yourself, provide a ledger of what you have been, and done, and meant to the world, do not, I pray, discount that you filled a dying man’s days with a sated joy, a joy unknown to me in all my prior years, a joy that does not hunger for more and more, but rests, satisfied. In this time, right now, that is an enormous thing

نمی دانم چطور به جلوی چشمانم آمد این کتاب . بین کتاب های نخوانده انگلیسی در کیندل می گشتم و دنبال یک مورد خوب برای این هفته های اخر تابستان بودم . آن هایی که کمتر می شناختم در goodreads چک میکردم تا عیارش به دستم بیاید . کتاب When Breath becomes air کمی عجیب به نظرم رسید . نه اسمش را شنیده بودم نه نویسنده را شناختم .

احتمال دادم خیلی قبل ، دانلودش کرده باشم و حالا یادم نمی اید درباره چه بود . گشتم و متوجه شدم خاطرات یا به قول فرنگی ها memoir پاول کالانیثی ، نوروسرجن اهل آمریکا است . تصمیم گرفته بودم قبل از تابستان کتابی در رابطه با رشته تخصصی خودم بخوانم . شروع کردم . احساس می کنم به 48 ساعت نرسید . در یک کلام ، همان چیزی بود که لازم داشتم .

 

پاول ، یکی از نوروسرجن های خوب روزگار بوده که ناگهان متوجه می شود لانگ کنسر در استیج 4 دارد . یعنی وخیم است و چند ماه تا چند سال بیشتر زنده نمی ماند . او در جوانی ادبیات هم خوانده و حالا از تجربیات آن روزگار هم استفاده کرده و این کتاب را در اواخر زندگیش نوشته است . شاید موضوع کتاب کلیشه ای باشد ، اما یک فرق هایی دارد ! پاول خودش در سال آخر رزیدنتی است و اکثرا با ادوات جراحی سر و کار دارد  و مرگ را بسیار دیده است .

او ادبیات خوانده و اینطور که معلوم است پزشکی را برای ارتباط مستقیم تر با مرگ و درک معنای زندگی برگزیده است .

او بسیار شیرین می نویسد و با اینکه حجم کتاب بسیار پایین است ، اما بسیاری از احساسات و تجربه هایش را می شود با تمام وجود حس کرد .

او هیچ وقت کتاب را ندید چون خودش چند ماه قبل از انتشار آن بر اثر وخامت بیماری فوت کرد .

تا دقایق آخر تلاش کرد معنی بگیرد و معنی ببخشد . بعد از سرطان هم تا مدتی باز به کارش ( با توجه به توانش ) ادامه

داد .

و خیلی ریزه کاری های دیگر زندگی شخصی و کاری او که باید خوانده شوند و باز می گویم که ” باید ” .

We shall rise insensibly, and reach the tops of the everlasting hills, where the winds are cool and the sight is glorious

چهره اش را دوست دارم . اصلیتی هندی داشته است . از او حالا یک کتاب ، یک همسر که او هم پزشک است ، یک فرزند که بعد از تشخیص سرطان بدنیا آمد و هزاران انسان تاثیر پذیرفته مانده است . حالا می فهمم . حالا خیلی چیزهارا می فهمم .

باید دنبال کنم سرنخ را . این هارا نشانه برای خودم می دانم . نشانه زندگی . نشانه ی چیز های ناشناخته . باید بدنبال آن ها بروم .

جالب است سال ها برای یک یا دو توانایی تلاش می کنی و می فهممی ثانیه هایی اندک لازم است تا همه ی آنها را از دست بدهی .

جالب است خودت نباشی و کتابت در بیاید و هفته ها در ردیف اول پرفروش ترین کتاب سال باشد .

جالب است که کتاب را به دخترت تقدیم کرده ای . چه احساس جالبی در آن دختر بچه می بینم وقتی بزرگتر شود .

لوسی کالانیثی یک تد تاک هم دارد که کمی درباره پاول و زندگی او و چرایی کتاب نوشتنش صحبت می کند . دیدنش خالی از لطف نیست .

پی نوشت : ترجمه کتاب در ایران هم به صورت “آن هنگام که نفس هوا می شود” است و هم “وقتی نفس هوا می شود” .  اولی متعلق به انتشارات کوله پشتی است . پیشنهاد می کنم اگر نمی خواهید به زبان مبدا کتاب را بخوانید ، ترجمه این انتشارات را تهیه کنید .

1+