دورتر ها را ببین

سرانجام آن دست نجات دهنده ی ادبیات بود که به سمتم دراز شد و هوای غبار الود پیش چشمم را به کناری زد و مسیری را نشانم داد که در آن نفس کشیدن فریبا تر است .

دود در اطراف خودم به پا کرده بودم . و ریزگرد هایی به انتهای ریه هایم می فرستادم که حتی از وجودشان خبر نداشتم .

آن دیوار پشت کتاب ها ، دیوار نبود  . تکه ای نور جایش یافتم که از آن عشق می بارید …

از تهران که خسته می‌شوم چشمانم را برای لحظه‌ای می‌بندم و با خودم خیال می‌کنم گردشگری هستم که برای اولین بار وارد تهران شده. آن وقت است که تمام خیابان‌ها و ساختمان‌ها و نمادها و بزرگراه‌ها برایم ناآشنا می‌شوند و جذاب. آن وقت است که به پارک کوچک یک محله خیره می‌شوم تا سر از راز درختان تنومندش دربیاورم.

آن وقت است که صحبت‌های راننده‌تاکسی‌ها برایم شیرین‌تر از قصه‌های کودکی می‌شوند و اتوبوس‌ها و مردمی که به مقصد می‌رسانند در نظرم مهم‌تر از ماموریت‌های فضایی ناسا می‌آیند. از تهران که خسته می‌شوم برای لحظه‌ای چشمانم را بازتر می کنم تا زیبایی‌های نهفته در وجود شهر را ببینم. زیبایی‌هایی که پشت این همه آلودگی کم‌رنگ تر و بی‌حال‌تر و بی‌رمق‌تر از همیشه شده‌اند.


پ .ن : متن را از یکی از ریویو های کتاب Invisible Cities اثر کالوینو برداشته ام .

پ.ن : به یاد هفته کتابخوانی …

1+

آن دورها

آن دورها

امشب یک هدیه دریافت کردم . تابلو نقاشی کوچکی که در آن منظره ی زیبایی از پاریس نمایان بود . از وجود آن برج زیبای استخوانی اش ، فهمیدم فرانسه است ! به هر حال آنجا نرفته ام و طبیعتا تنها لندمارکی که از آنجا می شناسم برج ایفل است .

نمی دانم ، اما فرانسه به شدت احساس کنجکاوی مرا تحریک می کند . هیچ چیز بیش از آن اطلاعات متعارف که همگان درباره این شهر و کشور  می دانند را نمی دانم . جز آن چند فیلم فرانسوی که دیده ام که در شناخت آن به یاریم نیامد که هیچ ، این دیار را برایم مرموز تر کرده است .

همین حالا به ذهنم رسید که این هم از ویژگی های شخصیتی من است که اگر چیزی را اعجاب انگیز می دانم و احساس می کنم کنجکاویم را برانگیخته می کند ، دیگر دنبالش نمی روم و ردپاها را دنبال نمی کنم . می گذارم آن Mystery در قلبم تاب بخورد تا شاید خودش بخواهد اثری از خودش نشانم دهد .

می دانم که می دانم نباید خودم را در گرداب رویا های زودگذر بیندازم و صرفا فرانسه دیدن را و فرانسه گشتن را هدف غایی زندگیم قرار دهم . اما می دانید …  گاهی این شیطنت های زمینی لازم است . بد نیست ذخیره ای اندک هم از اینها داشته باشیم . همه ی این مسیر هایی صیقل خورده ی انسان دوستانه جدا ، شاید کمی خودخواهی هم در این میان بد نباشد . همه ی آن آهنگ های عارفانه و عاشقانه جدا ، شاید گاهی لیز خوردن بر بی معنی ترین بی معنی ها هم بد نباشد .

یکی از همین علاقه های زمینی من ! کلاه فرانسوی است . چنان شیفته اش می شوم که در همان نگاه اول مرا به خود جذب می کند . موسیقی فرانسوی هم که در من غوغا می کند . البته سر رشته ای در آن حتی در حد شناختن نوازنده ها و خواننده های خوبش ندارم اما همیشه با شنیدن و فکر کردن به آوای فرانسوی ، ناخودآگاه نام Yann Tiersen در ذهنم مجسم می شود . احتمالا او را بشناسید . موسیقی متن فیلم محبوب Amelie ( که البته مورد علاقه ی من نبود ) را این نوازنده ی خوش ساز ! نواخته است . ( بله ! خوش ساز ! بشنوید تا متوجه حرفم بشوید ! )

سخن آخر اینکه در هر مرحله ای از زندگی ام که باشم ، اگر شرایط محیا شود ، دست رد بر این یک سفر که پاسخ سوال ایا می خواهی تنها سفر زندگیت باشد آن ” بله ” است نمی زنم .

آن عکس که از ان سخن گفتم نیست اما این هم زیباست
2+

زمین لرزه

زمین لرزه

انگار خانه نفس می کشید ، دم و بازدم … دم و بازدم …

پاهایم بین صندلی ها گیر کرده بود . سه ثانیه نگذشته خانه در خاموشی فرو رفت .

می شنیدم … صدا هایی می شنیدم … آنها بودند . فریاد می زند بیا ، بیا اینجا … و من قفل کرده بودم . نمی فهمیدم . پیام های عصبی عمل نمی کردند . کنش ها ، واکنشی در من نمی افریدند . مغز چیزی را تفسیر نمی کرد .

 هر سه به حیاط هجوم برده بودند و اتاق  من در دورترین نقطه به آنجا قرار گرفته بود .

هیچ جا را نمی دیدم . ستون های اتاقم به شدت می لرزیدند . سرم گیج رفت ، بالاخره از شر صندلی ها راحت  شدم . صدایشان کردم . این صدای من نبود . عوض شده بود . انگار از حنجره کس دیگری بیرون آمده بود . سایه هایی از دور می دیدم . خدا خدا کردم ، چیزی نمانده بود بریزد . با تمام قوا دویدم …

هر چهار نفر در محوطه باغچه بودیم و تنها یک چیز با ما همراه بود ، ترس …

دنیای دور و بر تاریک و روشن می شد . دیوار های سیمانی آپارتمان های کناری ، پذیرای نورهای سفیدی بودند که با پدیدار شدنشان ، و سپس ناپدید شدنشان ، وجود ما را در هم می نوردید .

و در یک آن … سکوت … هیچ چیز … خلا مطلق …

و همه به بیرون خانه دویدیم . کوچه غوغا شد . همه با هر چه در تن داشند به بیرون ریختند .  صدای بوق های پیاپی ماشین ها ، گوش ها را خراش می داد …

صدای خاموش شدن زندگی ها ، اما ، از همه پدیدار تر … دور بود ، کسی نشنید اما همه احساس کردند . صدای خداحافظی ها ، صدای زندگی دوباره …

2+

من تو را نمی شناسم

من تو را نمی شناسم

من تورا نمی شناسم . تا به حال تو را ندیده ام . حسی نسبت به تو ندارم . برایم یک جسم خنثی هستی همانند هر جسم خنثای دیگری  . جز آن که می توانم تو را انسانی بدانم . قدرت شنیدن داری و من حرفهایی برای گفتن . به من گوش می دهی ؟


بارها شده بود در مسیر هایی که ناچارا تاکسی ها را برای نقل و انتقال انتخاب می کردم ، صحبت هایی بین من و راننده رخ بدهد . اما همگی آنها جز چندین کلمه درباره اب و هوا و یا عوارضات جاده ای نبودند . دلیلش شاید حضور چندین و چندین مسافر دیگر هر کدام با ویژگی های شخصیتی دیگر بود . نمی دانم ، شاید هم من آن موقع حرفها را به گوش جان نمی شنیدم و بنابراین آنها هم از دلهایشان سخن نمی گفتند .

اما با این دگرگونی های اخیر که در من آتشی بی پا کرده و یا شاید به این دلیل که به تازگی به اکراه مجبورم بیشتر سوار تاکسی ها شوم ، فرصت های بیشتری برای ارتباط با این انسان هایی که اکثر سالهایشان پشت شیشه می گذرد نصیبم شده است .

آن اوایل رغبتی برای گفتگو نداشتم اما چیزی مرا جذب خودش کرد . دیگر صندلی جلو را ترجیح می دهم و سعیم اینست نگاهی کنجکاو داشته باشم تا او سر صحبت را باز کند . این شیوه عجیب و غریب من که چندان هم ناکارآمد نیست ! ، با استقبال آنها روبرو شده است .

حالت صورتم را نیز ، می دانم عجیب است ! ، روی مد دریافت می گذارم . به دور از هرگونه پیش داوری و ابراز بی علاقگی به گوش دادن .

آنها هم تا چهره ماجراجوی مرا می بینند ، سر صحبت را باز می کنند و چقدر هم قشنگ صحبت می کنند ! قشنگ نه از آن جهت که الزاما شاد باشد یا ماجرایی خوش را تعریف کند . قشنگ از آن جهت که می دانم از دل می آید و صداقت در آن جاری است . ( می دانید … مرتبا یاد آن شعر سهراب می افتم که واژه ” قشنگ ” در آن خود نمایی می کرد ! می دانید کدامیک را می گویم ؟ )

درست است ، در آخر نتیجه ای شاید حاصل نشود اما تو از هزاران مسافری که او سوار می کند و خود را ناشنوا و نابینا و در یک کلام نا انسان می کنند ، مسافری هستی با چشمان باز ، مسافری هستی با گوش دل شنوا و در یک کلام واژه همدلی را اثبات می کنی .

خاطره ها برایم درست کرده اند . از گفت و گو با یکی از آن ها کار به جایی کشید که من را به نوعی مشاوره خانواده تبدیل کرد . از یکی دیگر از آن ها شنیدم که بیست سال زندان بوده و دروغ است اگر بگویم که ابدا در آن لحظه ترس برم نداشت !

و یکیشان چنان دست های لرزانی داشت که نیازی به صحبت کردن نبود تا داستان آن روزم را بسازد . چنان پیر و از کار افتاده شده بود که البته نمی خواهم بگویم حس دلسوزی ام برای او به کار افتاد ، بلکه برای خودم بود که کمی احساس دلمردگی و دلسوزی  کردم . فرقی نمی کند ، او کمی زودتر اما بالاخره همه ما …

و این ماجراها احتمالا برایم ادامه دارند ، انسان های دیگری ، داستان های دیگری …

و شاید رازش همین باشد که می داند مرا دیگر نمی بیند ، می داند که من او را چنان زود قضاوت نمی کنم که تبدیل به پیش داوری شود ، می داند بنیاد انسان در حرف زدن ، گریه کردن ، ناله ، خشم و عشق است و چه بهتر که کمی برای این مسافر غریب که مبدا و مقصدش الان معلوم است اما در زندگی معلوم نیست ، کمی صحبت کنم . کمی از دلم ، از خود خود واقعیش صحبت کنم …


خیلی علاقه مند بودم عکس هدر بالا را با یکی از عکس های خودم جایگزین کنم اما با دیدن آن بالون خوشرنگ و لعاب جدی جدی شوق نوشتنم می گیرد !

2+