درخت دیجیتالی من : شاخه اول

در فکر این بودم یکسری منابع مجازی (دیجیتالی ؟ ) که از ان استفاده می کنم را برای شما هم به اشتراک بگذارم . هم انگیزه ای برای خودم می شود ، هم شاید شما هم به مورد مناسبی برخورد کنید که در زندگیتان تاثیری داشته باشد . برای من اینها خیلی عزیز هستند . بدون اینها کاملا احساس بی سوادی می کنم و روزم شب نمی شود . البته از بعضی از آنها پراکنده تر استفاده می کنم . اما چیزی که قطعیت دارد این است که اینها بخش بزرگی از من هستند .

این منابع کاملا طبق سلیقه و هدف گذاری های من هستند و طبیعتا با صیقل خوردن من در طی زمان ، این احتمال وجود دارد که این منابع هم دستخوش تغییر شوند . ( خیلی رسمی نوشتم ! )
ادامه ی مطلب

1+

شعر شب های من : زیاد در قلبم حرکت نکن

شعر شب های من : زیاد در قلبم حرکت نکن

مدت ها بود هر وقت به کتاب شهر می رفتم ، به دسته بندی شعر ها که می رسیدم ، به کتاب هایی از تی اس الیوت ، ریچارد براتیگان ، نزار قبانی و …  بر می خوردم . هنوز هم برایم سوال است چطور می شود یک کتاب شعر را با حفظ معانی و مفهوم ها به زبان دیگری ترجمه کرد . یادم باشد به دنبال این قضیه بروم .

مجموعه شعر های شاملو که جلد اول از چهار جلد آثار او است را همراه با کتاب صد نامه عاشقانه نزار قبانی خریدم . یکی از شعرهایش به دلم نشست که در پایین آورده ام .

عشق قشنگ است و خالی از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، این حسی است که بر کاغذ های مان جا می گذارد و خاکستری که از آن بر انگشت های مان می نشیند .

این نامه ها خاکستر آتش عشق من است … منتشرشان می کنم چون ایمان دارم عشق هنرمند ، خصوصی نیست ، عشقی جهانی است و نامه های یک شاعر به تمام زنان جهان .

ادامه ی مطلب

1+

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

آن هنگام که نفس هوا می شود

آن هنگام که نفس هوا می شود

until I actually die, I am still living

احساس می کنم مسئولیتم بیشتر شده است و شانه هایم سنگینی می کند . مگر نه اینکه شاید ( و واقعا شاید ) روزی چشم در چشم کسی بنگرم و بخواهم  قسمت کمی از دردهایش را بکاهم ؟  پس این همه بی مسئولیتی چه معنایی برایم دارد ؟ مگر تو همان نبودی که میخواستی معنای زندگی خود را در معنی دادن به زندگی دیگران درک کنی ؟ آیا همه ی آنها یک خیال باطل بود یا فکری در سر داری ؟ حاضری برایش قدمی به جلو برداری یا هنوز میخواهی در مرداب فرو روی ؟

That message is simple: When you come to one of the many moments in life when you must give an account of yourself, provide a ledger of what you have been, and done, and meant to the world, do not, I pray, discount that you filled a dying man’s days with a sated joy, a joy unknown to me in all my prior years, a joy that does not hunger for more and more, but rests, satisfied. In this time, right now, that is an enormous thing

نمی دانم چطور به جلوی چشمانم آمد این کتاب . بین کتاب های نخوانده انگلیسی در کیندل می گشتم و دنبال یک مورد خوب برای این هفته های اخر تابستان بودم . آن هایی که کمتر می شناختم در goodreads چک میکردم تا عیارش به دستم بیاید . کتاب When Breath becomes air کمی عجیب به نظرم رسید . نه اسمش را شنیده بودم نه نویسنده را شناختم .

احتمال دادم خیلی قبل ، دانلودش کرده باشم و حالا یادم نمی اید درباره چه بود . گشتم و متوجه شدم خاطرات یا به قول فرنگی ها memoir پاول کالانیثی ، نوروسرجن اهل آمریکا است . تصمیم گرفته بودم قبل از تابستان کتابی در رابطه با رشته تخصصی خودم بخوانم . شروع کردم . احساس می کنم به 48 ساعت نرسید . در یک کلام ، همان چیزی بود که لازم داشتم .

 

پاول ، یکی از نوروسرجن های خوب روزگار بوده که ناگهان متوجه می شود لانگ کنسر در استیج 4 دارد . یعنی وخیم است و چند ماه تا چند سال بیشتر زنده نمی ماند . او در جوانی ادبیات هم خوانده و حالا از تجربیات آن روزگار هم استفاده کرده و این کتاب را در اواخر زندگیش نوشته است . شاید موضوع کتاب کلیشه ای باشد ، اما یک فرق هایی دارد ! پاول خودش در سال آخر رزیدنتی است و اکثرا با ادوات جراحی سر و کار دارد  و مرگ را بسیار دیده است .

او ادبیات خوانده و اینطور که معلوم است پزشکی را برای ارتباط مستقیم تر با مرگ و درک معنای زندگی برگزیده است .

او بسیار شیرین می نویسد و با اینکه حجم کتاب بسیار پایین است ، اما بسیاری از احساسات و تجربه هایش را می شود با تمام وجود حس کرد .

او هیچ وقت کتاب را ندید چون خودش چند ماه قبل از انتشار آن بر اثر وخامت بیماری فوت کرد .

تا دقایق آخر تلاش کرد معنی بگیرد و معنی ببخشد . بعد از سرطان هم تا مدتی باز به کارش ( با توجه به توانش ) ادامه

داد .

و خیلی ریزه کاری های دیگر زندگی شخصی و کاری او که باید خوانده شوند و باز می گویم که ” باید ” .

We shall rise insensibly, and reach the tops of the everlasting hills, where the winds are cool and the sight is glorious

چهره اش را دوست دارم . اصلیتی هندی داشته است . از او حالا یک کتاب ، یک همسر که او هم پزشک است ، یک فرزند که بعد از تشخیص سرطان بدنیا آمد و هزاران انسان تاثیر پذیرفته مانده است . حالا می فهمم . حالا خیلی چیزهارا می فهمم .

باید دنبال کنم سرنخ را . این هارا نشانه برای خودم می دانم . نشانه زندگی . نشانه ی چیز های ناشناخته . باید بدنبال آن ها بروم .

جالب است سال ها برای یک یا دو توانایی تلاش می کنی و می فهممی ثانیه هایی اندک لازم است تا همه ی آنها را از دست بدهی .

جالب است خودت نباشی و کتابت در بیاید و هفته ها در ردیف اول پرفروش ترین کتاب سال باشد .

جالب است که کتاب را به دخترت تقدیم کرده ای . چه احساس جالبی در آن دختر بچه می بینم وقتی بزرگتر شود .

لوسی کالانیثی یک تد تاک هم دارد که کمی درباره پاول و زندگی او و چرایی کتاب نوشتنش صحبت می کند . دیدنش خالی از لطف نیست .

پی نوشت : ترجمه کتاب در ایران هم به صورت “آن هنگام که نفس هوا می شود” است و هم “وقتی نفس هوا می شود” .  اولی متعلق به انتشارات کوله پشتی است . پیشنهاد می کنم اگر نمی خواهید به زبان مبدا کتاب را بخوانید ، ترجمه این انتشارات را تهیه کنید .

1+

طنین بله رضایت

طنین بله رضایت

دلم برای دیارم تنگ شده است . تعلق خاطر دارم به جایی که نمی دانم کجا آن را جا گذاشته ام .

یک نهال را در ذهنم متصور می شوم . آواز گنجشک ها ، شیرینی رویش یک لبخند …

چشمانم هم به یاریم می آیند . چه صحنه فرحناکی ! کشیده شدن دو سوی یک لب و طنین بله رضایت .

سراب نیافتن یک تصویر که خبر از بازگشت مسافر دارد . پخش شدن جوهر آبی بر روی زردی کاغذ که اشک های دلش را می نویسد …

این سرزمین هرز نیست ، بی آب و علف نیست . فقط همه اهالیش مسافر شده اند …

پی نوشت :

تصویر بالا ، یکی از تابلو نقاشی های فریدا کاهلو است که در آن خود او را می بینیم .

جایی خواندم 3 بارداری ناموفق داشته و این 3 حیوان نوعی نماد این کودکان هرگز دنیا ندیده هستند .

سرزمین هرز  ( The Wasteland )  یکی از مجموعه شعر های تی اس الیوت است که امیدوارم به زودی فرصت خواندن را بدست بیاورم .

1+

لحظه نگار : و باز جوانه ها

کم کم احساس می کنم وبلاگ را به گلخانه تبدیل کرده ام . اما مگر نمی گویند باید از دغدغه ها نوشت ؟ خب دغدغه ام فعلا این ها شده اند !

ادامه ی مطلب

2+

واژه ها

واژه ها

تورا جستجو می کنم در اشیا ، به تو دست می کشم در ذهنم .

در دهلیز ها ، در بطن هایم هستی اما ، تو مگر چه را می جویی ؟


چقدر بعضی واژه ها را دوست دارم . طراوت ، دلربا ، نارنجی ، ریحان و … .

بر جوشش درونی ام می افزایند و آرامش کاذب را به شوق و هیجان تبدیل می کنند . این ها همان هایی هستند که به قبل و بعد احتیاج ندارند . به خودی خود چشمانم را جذب کرده ، ذهن را به وادی های دور می برند . و به راستی قلب را هم به تسخیر خود در می آورند .

این ها همان ها هستند که خالص اند ، کلید خانه ای در روح پاک تورا می جویند و از همه مهم تر تنها هستند .

وقتی زمین آجری به سرم می زند ، این ها مرا بلند می کنند . طراوت که می بینم عاشق می شوم . ریحان که می بینم عاشق می شوم . عشق را که می بینم عاشق می شوم .

چاه آب ، آری ، چاه آب خال سیاه کوچکی است بر پیشانی مادر بزرگمان ، زمین . خار گل ها ، همان دست محبت گیاه است و لبخند … ، لبخند یگانه بازمانده آمیزش خاک و آتش .


تعدادی واژه که بسیار گرامی شان می دارم را بر روی تکه کاغذی نوشته ام . آن را بر روی میزم چسبانده ام . چشمانم که به آن می افتد ، دستانم می لرزند ، نشاط می گیرند . نشاط را از درون کلمات می گیرند … .

1+