فراموشی : و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود …

فراموشی : و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود …

ریاضیات همیشه تو را به خانه می رساند …

نویسنده جوان سوئدی ماجرای ما حسابی کتابهایش در دلم می نشیند . از اولین کتابش مردی به نام اوه که داستان پیرمرد به ظاهر بد اخلاق ما را ! روایت می کرد تا دومین کتابش Beartown که درباره شهری خیالی است و آرزو ها و امیال مردمان آن و صدالبته هاکی !

تابستان امسال بود در به در دنبال کوچک ترین کتابش !  ” هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می شود ” می گشتم . آنقدر نازک بود در بین این کلاسیک های پیر و عصا به دست نمی توانست خودی نشان دهد !

و همان اوایل نیز ( اوایل تابستان منظورم است ! ) تب خواندن کتاب بر روی صندلی های پارک ها مرا فرا گرفته بود . می رفتم و کنجی پیدا می کردم و همانجا خیلی شیک و مجلسی بی برو برگرد شیفته همه ی خوانده هایم می شدم .

اما از اقبال بدم ، روزی ابری و کاملا بی حس و حال را برای این کتاب غمگین اما سرزنده انتخاب کردم . و نتیجه جالبی دست نداد … !

اولین پسری بودی که می دیدم رقصیدن بلده . فکر کردم بهتره فرصت رو غنیمت بشمارم . کی می دونه هر چندوقت یک بار ممکنه همچین پسری به پست آدم بخوره ؟

هفته پیش تصمیم به دوباره خواندنش کردم . کوچک بود و فسقلی  ، می شد جایی جاسازی اش کنی ، نگاهی به آن بیندازی ، بخوانیدش ، بدون اینکه حتی متوجه شده باشی .

اما اینبار شیرینی داستان بر دلم نشست . خیلی کوتاه بود . جالب اینجاست اکثر ترجمه ها تعداد صفحات بیشتری نسبت به خود متن اصلی دارند اما این قضیه برای این ترجمه متقاوت بود . اگر اشتباه نکنم نود و شش صفحه را در شست صفحه ترجمه کرده اند . نمی دانم ایا سانسور شده است یا هنر برگرداننده کتاب بوده است .

معلم مجبورمون کرد یه داستان درباره اینکه وقتی بزرگ شدیم می خوایم چیکاره بشیم ، بنویسیم .

خوب تو چی نوشتی ؟

نوشتم که در درجه اول می خوام تمرکز کنم که کوچیک بمونم .

همه ی داستان بر یک مثلت بنا شده است .  اولین ضلعش ، فراموشی است . دومینش عشق است . و آخرین ضلع آن محبت پدرانه است .

پیرمرد قصه ما ، به مانند اوه ، بد خلق بوده است . او ریاضیات را دوست دارد ، خواسته اش این است فرزندش نیز همان علایق را دنبال کند . اما تد ، کودک او به ادبیات دلبسته است . 

تا اینکه نوه اش ، نوا که او ، او را نوا-نوا صدا می زند متولد می شود ، و چه متولد شدنی ! همان ویژگی هایی که پدر بزرگ می خواهد را دارد . عاشق ریاضیات است ، به این باور دارد که ریاضیات همیشه تو را به خانه بر می گرداند . اما دیگر کمی دیر شده است . پدربزرگ فراموشی گرفته است …

داستان گاه گاهی فلش بک می خورد و به ذهن گذشته ی پیرمرد که پر از اعداد است بر می گردد . و البته عشقی هم خود را در گذشته پنهان کرده است . به باور پیرمرد دختری بود که برای او که همیشه احتمال هرچیزی را اندازه می گرفت ، نا محتمل ترین آنها بود .


پی نوشت : 

می دانید … در حین خواندن دوباره کتاب ، مدام ذهنم به کتاب قبلیش Beartown بر می گشت . نه این که با آن مرتبط باشد ، نه … اما چنان داستان آن شهر خیالی در قلبم رخنه کرده است ، سخت است نام نویسنده و یا کتابهایش را بشنوم اما آن غم را که بعد از خواندنش در وجودم زبانه کشید را به خاطر نیاورم . نمی دانم ترجمه شده است یا نه ، اما حتما در لیست خرید آینده تان جایی برای آن باز کنید .

در جایی از کتاب نام از رقص باله می برد . با خود گفتم این همه اسمش را شنیده ام اما هنوز یکبار با دقت و توجه ندیده ام . اولین ویدیویی که از سرچ ballet dance در یوتیوب آمد را باز کردم . خلاصه می گویم ، بسیار زیبا بود . آهنگ فوق العاده ای هم همراهش بود که مسرورم کرد . آهنگ زیر از چایکوسفکی که نوعی رمز و راز در بطنش احساس می شود .

راستی … هنوز در زندگی ، به فردی که فراموشی در زندگیش همراهش باشد برخورد نکرده ام . اما آیا قبول دارید فراموشی های زندگی های روزمره ما عمیق تر و دردناک ترند ؟

پی پی نوشت :

نگفتم نام نویسنده فردریک بکمن است ؟!

2+

اگر مسیر آن نبود که می خواستی چه ؟

اگر مسیر آن نبود که می خواستی چه ؟

بیش از یکسال از خواندن اولین صفحه از یک کتاب پزشکی برایم می گذرد . آن شکل های رنگارنگ ، آن خطوط عجیب عصبی ، آن حفره های گرد و مدور داخل مهره ها ! همه و همه از جلوی چشمانم می گذرد .

و حالا سوال برایم پیش می آید که درست امده ام ؟

نوشتن به من شجاعت داده و نمی خواهم به او خیانت کنم . اگر از من بپرسند ده مسیر نام ببر و حالا هفت تای آنها را خط بزن و باقی مانده می شود اینده تو ، فکر نمی کنم پزشکی را به این صورت که هست در سه گزینه اول بگنجانم . اشتباه نکنید ، چرا هنوز بسیار دوست دارمش ، اما فقط بعضی جنبه هایش  را .

دوست دارد لحظه ای برسد بر بالین بیمار باشم و برایش شعر بخوانم ! دوست دارم لحظه ای برسد و تولد نورسیده ای را تبریک بگویم . دوست دارم لحظه ای برسد که کتابی در این زمینه ترجمه کنم .

درست خواندید ، مگر پزشک را محرم بیمار نمی نامند ؟ چه اشکال دارد اگر قطعه ای شعر برایش بگویم ، اگر چند خطی از یک کتاب برایش بخوانم ؟

نمی توانم خودم را در اتاق سفیدی بیندازم و فقط دستور ! را بر کاغذی جاری کنم . دلم دریا می خواهد ، کشتی هایش مردم باشند . نمی خواهم حتی بیمار بنامم آنها را . نمی خواهم رسمی صحبت کنیم . خودم را به حضور در همایش های مختلف و نمایشگاه ها نمی بندم . مگر کتاب چه اشکال دارد . هر چه باشد ، اول و آخر به این مربع دوست داشتنی بر میگردد .

گاه ترسم می گیرد که آن دلیل ها که آوردم نشانه ای باشند ، یعنی اشتباه آمده ای  . نکند شک کردن همان مردود کردن باشد ؟

اما نه ، اشتباه نکرده ام . انسان ها در زمان بیماری ، نقاط ضعف را آشکار می کنند . درد ، ، آن روی حقیقی را نشان می دهد . شاید ادبیات این چهره را نادیده انگاشته است . ره سختتری برگزیده ام اگر بخواهم با این رهیافت مسیرم را ادامه دهم . امیدوارم اشتباه نکرده باشم .

نکته ی دیگر آن است که مسیر ما ( اگر بتوانم خودم را جزئی از این جمع حساب کنم ) ، لذات کمتری حداقل در ابتدای خودش گنجانده است . جوانی می بینی می خواهد شاعر یا نویسنده شود . احساس می کنم راهش اگر هم به آن که در رویایش بود نرسد ، باز مسیری دلپذیر را انتخاب کرده است که احتمالا غریزه اش را ارضا خواهد کرد ( فروغ و ابراهیم گلستان را فاکتور بگیرید ! ) . کلمات اورا جادو خواهند کرد .

یعنی ان روز را تجربه خواهم کرد که بیماری مرا به اسم کوچکم صدا بزند . من از کتاب هایی که خوانده است بپرسم و او از رشد گلهایش دم بزند ؟

و اتاق ها دیگر سفید نباشد ؟

نمی دانم ، هنوز شوقی در من باقیست . ذخیره اش تا کجاست ، خبر ندارم اما هنوز هست . شاید روزی همه تجربه ها را در همین جا نوشتم .

چنان که پاول کالانیثی نوشت . تفکراتش هنوز در ذهنم جریان دارد .


در این زمینه بیشتر می نویسم . مخصوصا درباره مسئولیت پذیری و رویا … این دو واژه در من سر جنگ پیدا کرده اند . نمی دانم به کدام بها بدهم .

2+

اتاق دوم من

اتاق دوم من

می دانید … بعد از این مدت نوشتن ( حدود پنج ماه ) دیگر اینجا احساس غریبی نمی کنم . برایم به دغدغه و درد تبدیل شده است .

به هر جا می روم ، هرچه می خوانم ، هرچه می بینم دنبال موضوع جالب توجهی هستم که شاید تا قبل از آن به آن بی توجهی می کردم .

حالا دیگر اتاق دومم نام دارد . و همین اتاق دوم باعث شده اتاق اولم ( همان Physical Room ! ) هم رنگ و جلایی به خود بگیرد .

اما اینجا مرا بیشتر شیفته خود کرده است .

احتمال می دادم بعد از دیتاکس شبکه های اجتماعی بیشتر به فکر این باغچه ی قلمی بیفتم . و خوشحالم این خانه تکانی مرا ناامید نکرده است .

به اندازه سال ها کتابخوانی ، این اتاق دوم مرا دگرگون کرده است . به سان پیله ی پروانه ی کوچکی هستم که حالا رشد کرده است و آرزوی پرواز دیگر برایش کمرنگ و دور از دسترس نیست .

دوستان خوبی هم پیدا کرده ام . مطمئنم اگر از نزدیک ملاقتتشان کنم ، آنها برایم غریبه نیستند . مطمئنم آن حس آشنایی در من بوجود خواهد آمد .

نمی دانم حرفم پایدار است یا نه ، اما امیدوارم اینجا تا آخرین نفس هایم برپا باشد . چرا که اولین هایش نیز از همینجا شروع شد …


پی نوشت : 

دو جمله جالب ! از Paul Valery شاعر فرانسوی که امیدوارم روزی بتوانم شعرهایش را به زبان خودش بخوانم …

Le vent se lève! . . . il faut tenter de vivre!

به این معنا که ” باد می وزد . باید خود را زنده نگاه داشت … “

Poems are never finished – just abandoned

شعر ها پایان نمی یابند . تنها رها می شوند …

2+

آن کارک ها

آن کارک ها

اگر جلویم را نگیرید ، می روم و کارک ( کار کوچک ) را در لغت نامه ها ثبت می کنم . تمام کارهای روزانه من شده اند کارک !

کار سنگینی برایم نمانده . همه شده اند میکرو اکشن و تکه های کوچک مهارتی اما خیلی ارزشمند و کریستالیزه …

از ده دقیقه تمرین فرانسوی در روز گرفته تا یادداشت کردن عبارت های جالب وبلاگ هایی که می خوانم . مرور دوصفحه لغات انگلیسی در ته ته شب ! و زل زدن به دیوار خلاقیت در اول صبح ! ( دیوار خلاقیت همان دیوار روبروی اتاقم است که به مرور پر از استیکرک ها و عناصر جالب دیگر شده است ! ( استیکرک همان استیکر کوچک است  ! )

بعد از نوشتن مطلب آن همیشگی ها ، دیگر حد نهایت را جا گذاشته ام و ساعت ها زمانم را به انجام تک تک و با دقت این ها می گذرانم .

کار به جایی کشیده است که حتی روپوش پزشکیم را نیز در همان دیوار خلاقیت با یک عدد میخ چسبانده ام . می دانم دیوانگی است ، اما من خودم را به همین جنون های کوچک می شناسم .

بعد از یکسال تشر خوردن از قسمت کریشن مغز ، بالاخره کمی روح به این اتاق دادم . همان چیزی که نداشت . حالا تکه ای از روحم اینجا جاری شده است . و هر روز صبح با آن روبرو می شوم و کم لطفی کرده ام اگر بگویم از این تغییرات راضی نیستم .

این چند وقت هم مدام واژه Gradual به همین صورت و به همین شکل در ذهنم جاری می شود . هر چیزی را می خواهم در روند های تدریجی بگنجانم .

از این نظر کمی رشته ام دلسردم کرده است . نمی توانم با این قاعده آنرا جلو ببرم .

سعی می کنم بیشتر بنویسم . با این کار احتمال پیدا کردن مسیر را افزایش می دهم .

2+