شعر شب های من : هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

شعر زیر از ویسواوا شیمبورسکا ، شاعر لهستانی است . هنوز آدم ها روی پل که شعر زیر را از داخل آن برداشته ام ، کامل نخوانده ام . کمی درگیر امتحانات هستم . اما نگاه کنید چه چهره با محبتی دارد :


هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد . به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت

ادامه ی مطلب

تشخیص پزشکی ، کمی پراکنده

دیشب برای اولین بار در عمرم بود چشم گرداندم و دیدم که چقدر آناتومی را دوست دارم ! جلد دوم آناتومی گری دستم بود و در حال خواندن بخش اندام فوقانی بودم . نمی دانم چرا در این یکسال چنین حسی را به این صورت تجربه نکرده بودم . یک لحظه شریان ها را دیدم و گفتم عجب ! چه ساختار زیبایی تشکیل شده است . و هیچ چیز زیبایی بی معنا نیست .

بعد از چند پومودورو درس خواندن ، یاد آن سریال پزشکی افتادم که امیرمحمد در وبلاگش معرفی کرده بود . House M.D را می گویم .

مدت ها بود در برنامه بلند مدتم خاک خورده بود و راستش بخاطر خواندن کتاب های غیر درسی اما مربوط به رشته ام ، تماشای آن را به تعویق انداخته بودم . نمی دانم چه شد هوس کردم یک قسمتش را ببینم . خیلی خوشحالم که این سریال سر راهم قرار گرفت . نمی خواهم به تشریح و نقد آن یک قسمت بپردازم اما فقط بدانید باعث شد بروم و چند پومودورو دیگر آناتومی بخوانم ! چنان لذت و شعفی در من فوران می کرد دیشب که برایم سابقه نداشته است .

ادامه ی مطلب

دنیای انیمه ها : آوای خاموش

دنیای انیمه ها : آوای خاموش

ایشیدا ، نیشیمیا ، یونو ، ناگاتسوکا ….

دیدید چه اسامی زیبایی دارند ؟ انگار این ها بودند اولین بار انسان ها را نام نهادند و خب ، زیبا ترین ها را گزیده اند .

انیمه سایلنت وویس ، تب و تاب انیمه های میازاکی را ندارد . خبری از ماجراجویی های عجیب چیهیرو در Spirited Away  نیست . کسی به دنبال یک قلعه آسمانی نمی گردد . آن طور نیست که برگردی و تعدادی سوسک حرف گوش کن را بشنوی .

نه ، اینجا یک بحث دیگر وجود دارد ، یک بحث انسانی :

من می خواهم خودکشی کنم …

تمام آن تفکرات شیرین را درباره انیمه ها و انیمیشن ها بریزید دور و به ماجرایی وارد شوید که حتی بکار بردن آن در یک فیلم سینمایی چندان رایج نیست .

ایشیدا ، دختری را در مدرسه اذیت می کند در هنگامی که شاید دوازده سال بیشتر ندارند . چرا ؟ چون ناشنواست و باقی ماجرا که پیشنهاد می کنم خودتان ببینید … ادامه ی مطلب

من ، آنها و نامه ها

نمی دانم آن مطلب که درباره نامه نگاری نوشته بودم را خوانده اید و یا اگر خوانده اید چقدر از آن بیاد دارید ( که البته چندان طولانی هم نبود ) .

هنوز هم نامه نوشتن ، برایم رویایی دلپذیر است و هرازگاهی ای کاش هایم را به سوی ای کاش در دوران رونق نامه نگاری به دنیا می آمدم می برد .

نمی دانم کدام از این وبلاگ هایی بود که دنبالشان می کنم که ایده نامه نوشتن برای آشنایان را به خاطرم آورد . شاید هم خودم به ذهنم رسید چندان مطمئن نیستم . اما حالا بعد از حدود سه ماه نامه نوشتن های شبانه ام برای بعضی از خویشان و غیر خویشانم ، رازهای سر بسته ی زیادی برایم عیان شده است . رازهای درباره خودم ، رازهایی درباره آن ها که مخاطبم بودند و نمی دانم هیچ وقت بتوانم این ها را که با جانم نوشتم نشانشان دهم ، راز هایی درباره ترکیب سحر انگیزی که با فرود آوردن انگشتان بر کلید های کیبورد بر صفحه ی نمایش نقش می بستند .

اول از همه خودم را در این آینه ی تمام نما می بینم . برای گیرنده ی نامه هایم ، که یکی از ان ها خودم بودم چیز ها که ننوشتم . داستان ها تعریف می کردم ، خاطرات خوب ، خاطرات غم انگیز تعریف می کردم ، درد و دل ها جاری می کردم از ویژگی هایی که فکر می کنم در این زمان دارم برایشان می نوشتم . فهمیدم من اصلا عصبانی نمی شوم ، فهمیدم کمی از کم نوسانی ، کمی از کم رخدادی زندگیم ناراضیم ، فهمیدم که دست هایم نسبت به چند ماه گذشته بهتر واژگان را چه بر پهنه ی کاغذ ، چه بر سر کیبورد ها پیاده می کند .

آن ها را ، آن گیرنده ها را بهتر شناختم . بی انکه دیده باشم آن ها را ، بی انکه در این چند ماه نوشتن کنارشان باشم ، بهتر شناختمشان .

انرژی بر این صفحه ی سفید روان کردم ، شب های شادم را با آن ها تقسیم می کردم با فرض اینکه واقعا آنجایند . شب های گرفته ام را برای ان ها تشریح می کردم ، سخن از حال پر تشویش بعضی روزهایم می گفتم  ، می دانستم می شنوند ، می دانستم آن جا هستند با اینکه نبودند .

از کتاب هایی که خوانده ام برایشان گفتم ، جملات زیبا را برایشان انتخاب می کردم و می نوشتم . چه بازخورد ها که خودم بجایشان برای خودم نمایان نکردم !

قلمم را شناختم ، روحم ، سیر حرکت در نورون هایم را آشکار می کردم . می دیدم این تن فانی ، این تن میرا چگونه دست و پا می زند برای فهمیدن ، چگونه می خواهد بنویسد تا خودش بفهمد . صبوی آبش این رقص کلید ها بود در این صحرای سوزان واژگان به حرف امده اما بی معنی .

بخش جدید نگاره ها

صفحه ی جدیدی در بخش منو ایجاد کرده ام برای اشتراک گذاری تصاویری که گرفته ام و مخصوصا آنها که برای خودم جالب ترند .
تمامی تصاویر آماتور هستند و فقط علاقه مند بودم در جایی غیر از اینستاگرام به اشتراک گذاشته شوند .
فعلا همان ها هستند که قبلا در میان مطالبم نیز ازشان استفاده کردم اما به زودی تصاویر جدیدی نیز اضافه می کنم .
کافیست در زیرشاخه منو به دنبال نگاره ها بروید .
امیدوارم همانقدر که برای خودم ( بیشتر بخاطر بار معناییشان ) جذاب هستند ، برای شما هم خوشایند باشند .
ضمنا تعدادی از کتگوری ها رو هم حذف کردم و یکسری مطالب هم دیگر ادامه نمی دهم . می خواهم بیشتر روی محتوایی نویی که دوست دارم به اشتراک گذاشته شود تمرکز کنم . خیالبافی های ادبیم که خیلی دلبستشان شده ام ! نیز ادامه پیدا می کنند .

شعر شب های من : مرگ آن شاعر عاشق به بوی گل یاس

شعر شب های من : مرگ آن شاعر عاشق به بوی گل یاس

نمی توان هر بهبودی در عادت های خود ، علایق خود ، ترجیحات خود و در کل زندگی خود را به درایت و دور اندیشی خود انسان تعمیم داد . نه ، همیشه کسانی هستند از خود تو ، خود ترند . دیدن خود در آینه ، فردی ناشناخته را نمایان می کند در حالیکه آشنایی ، دوستی را تماشا می کنی و خود واقعیت را که سال ها دنبالش بودی ، در او می یابی .

گوهر نایابی است این آینه های شفاف را پیدا کردن . و یکی از آن ها را من در آن یکسال دوری از شهرم ، یافتم و خدا می داند ( در حالیکه خودش کاملا نمی داند ) ، چقدر به او بدهکار هستم .

یکی از ویژگی های زیبایش ، زیبا شعر سرودن است . سال پیش چندتایش را برایم می خواند و من بس لذت می بردم . ناپخته ام در دنیای شعر و غزل اما این وجود من که غرق در نویزهای این دنیای شلوغ شده است ، از تصدیق گوارایی آن شعر ها غافل نمی ماند .

خوشحالم که درخواستم را پذیرفت و قطعه ای از گنجینه ی وجودش را در اختیارم قرار داد .

امیدوارم از خواندنش لذت ببرید .



قسمت های قبلی شعر شب های من :

یک لیوان از زندگی

یک لیوان از زندگی

خوابی که دیده بود ، خوابی که در آن خزیده بود ، چیزی نهان را آشکار می کرد . بسان گوهری بود در اعماق اقیانوسی ساکن . اقیانوسی که ظاهر ارامش ، موج های خفه شده ی عشق را می پوشاند که می خواستند پر تلاطم ، می خواستند پر آشوب باشند . خوابی ، رویایی دیده بود به غایت زیبا … به غایت گسترده … به وسعت هزاران دنیا …

اما … اما مال او نبود ، مال کس دیگری بود . کسی که در آب و خاک دیگری می زیست ، دور ز او ، در خاکی غریب و شاید نه این چنین پر آشوب  . این تنها حقیقت بر ملا شده ی خوابش بود . او تنها بود ، همین یک سفر شبانه ، می توانست زندگیش را دگرگون کند ، اما از بخت پریشانش ، رفته بود و زندگی یک غریبه ، یک بیگانه را روشنایی بخشیده بود . و تغییری سبب شده بود که مانندش را فقط در افسانه ها یافت می توان کرد .

اما ، اما مگر چه می شد اگر گل سرخی هم به او می رسید ؟ باد هنوز می وزید ، زندگی جریان ها داشت . تازه اول جوانی زمین فرا رسیده بود .

و او ، تکه گمشده ای از گوشه ی نامعلوم کهکشان مگر چه می خواست ؟ گلی ، دستی ، و یک لیوان از زندگی …


آلبوم Midnight Solitude ( تنهایی نیمه شب ) اثر Wataru Sato را بسیار دوست داشتم . عمقی در لحظات وارد می کند که احتمال می دهم شما هم اگر اهل نواهای آرام باشید ، بپسندید …

تک آهنگی را ازش در اینجا می گذارم :


نقاشی زیر هم A Token Of friendship اثر Arthur Collingridge است .  اتفاقی به آن برخوردم . اکستنشنی بر مرورگر نصب است که هر روز یک نقاشی و یا اثر هنری را از کتابخانه ی Google Art & Culture به سلیقه ی خود ! انتخاب می کند . و امروز این اثر پسندیده اش بود ، که به دلم نشست .


راستی صدمین نوشته ام است …