یک خیالپردازی آخر ترمی

یک خیالپردازی آخر ترمی

و زندگی در گذر است . و من هم در گذرم اما حیف که  درست نمی فهمم .
سال اول پزشکی هم گذشت خیلی سریع خیلی سریع تر از اون چیزی که انتظار داشتم و یا حتی میخواستم .
خیلی چیز ها یاد گرفتم . کوچیک و بزرگ ، خوب وبد .
یکسری عادت ها برای خودم درست کردم . کتاب خوندن شروع شده ، ورزش سبک در حدی که وقت درس رو نگیره شروع شده . زبان انگلیسیم رو تصمیم گرفتم کامل کنم ، فرانسه رو شروع کردم . بالاخره فهمیدم از موسیقی کلاسیک بیشتر از همه خوشم میاد اونم به لطف Spotify !
کمی مستقل تر شدم ، از یکسری وابستگی های بیهوده اومدم بیرون . کمی پخته تر شدم .
این یک سال ، این زمان گذشته برهم نخواهد گشت . دارم به این اعتقاد پیدا می کنم که هیج چیز بر نخواهد گشت ، بلکه تو باید بری سراغش ! هیچ چیزی نمیاد بلکه تو باید بری سراغش !
آدم ها عجیبند ، هر چه سنم بالاتر میرود بهتر میفهمم خیلی عجیبند . شاید خود من عجیب باشم !
امسال با مفهوم کنجکاوی بیشتر آشنا شدم بیشتر می فهممش . توی خون من بیشتر جریان پیدا کرد بیشتر نمود داشت .
مثل یک آقا سر بالا ، همه ی کارهامو کنترل می کرد همه رفتار ها همه ارزو ها فکر ها عمل ها .
سال به سال نزدیک تر می شویم اما نزدیک چه ؟ نمی دانم . و سال به سال غمگین تر می شویم . ما غمگین تریم روی این زمین خاکی .

1+

تکنیک گوجه فرنگی!

تکنیک گوجه فرنگی!

نمیدونم اسم پومودورو به گوشتون رسیده یا نه ، اما برای اطلاعات کامل راجع بهش به متمم برید . اونجا کامل توضیح داده  و منم نمیخوام زیاده گویی کنم . به طور خلاصه یک تکنیک تمرکز در کاره که 25 دقیقه کار می کنی 5 دقیقه استراحت و بعد از هر چندبار تکرار ، یک استراحت 15 دقیقه ای داری.

خودم الان که دوران امتحانات ترم دوم پزشکی هستم دارم استفاده می کنم . یعنی شروع این تکنیک برای من همزمان شد با این دوره امتحانات .

تکنیک خوبی هست یعنی تاثیرش رو می بینیم و اینکه واقعا از دیسترکشن جلوگیری می کنه.  مخصوصا اینکه اپ گوشی ، یک سری آمار و ارقام هم  میده که برای من خیلی جالبه . پومودورو یک تکنیکه و یک اپ گوشی یا وب خاص نیست . چندین برنامه برای OS های مختلف براش نوشته شده . از لینوکس تا ویندوز و اندروید و و … .

داشتم ریتینگ برنامه های Pomodoro رو توی گوگل پلی میگشتم ، بالاترینش Productive Challenge Timer بود که واقعا هم از بقیه بهتره .

عکس پایین هم آمار این 10 روزیه که دارم ازش استفاده می کنم . موقعی ها که خستم کار و درس رو گذاشتم کنار یک سری پیام میفرسته و انگیزه هم می ده !

پ . ن : راستی نماد این تکنیک گوجه فرنگی هست ! ( متاسفانه اصلا دوست ندارم  ! )

pomodoro

1+

شانزده میلیون رنگ

شانزده میلیون رنگ

کم سن تر که بودم علاقه زیادی به دونستن مشخصات سخت‌افزاری وسایل مختلف داشتم که به بازار میومد . مخصوصا این که در بازه سنی من بود که کامپیوتر و تلفن همراه رو میتونستی در هر خونه ای پیدا کنی . هر هفته می‌رفتم دکه روزنامه فروشی، آخرین مجلات رو می‌خریدم . روزنامه فروشه هم همیشه میپرسید برای کی میخوای اینا مناسب سنت نیست ، ولی همیشه هم با اصرار من میفروخت . لذت اون مسافت دکه تا خونه هیچوقت یادم نمیره .
یادمه همیشه می دیدم نوشته این گوشی از ۱۶,۰۰۰,۰۰۰ رنگ پشتیبانی می‌کند . منم همیشه تعجب میکردم میگفتم چطور میشه ، مگه اصلا این همه رنگ داریم . کلا ۱۲ رنگ میدونستم با ترجمه انگلیسیش !
الان که گاهی یادم میفته ، هنوزم تعجب می‌کنم . بافت شهری رو که نگاه می‌کنم همش دو سه رنگ محدود می‌بینم : خاکستری سفید مشکی .
مثل این میمونه از این همه زیرشاخه عکاسی ، فقط Black and White رو جزو عکاسی بدونیم .
وقتی برای لحظه ای تنفس از دل شهر میریم بیرون و میریم به داخل طبیعت ، اون چیزی که منو به شوق میاره ، اون اشکال خمیده زیبا یا اون نهر زلال نیست . اون رنگ‌بندی ای هست که خدا به کار برده . واقعا حس می‌کنم حتی چیزی بیشتر از ۱۶,۰۰۰,۰۰۰ رنگ رو می‌بینم . چیزی فراتر از رنگ ها .

1+

کتاب یا ؟

کتاب یا ؟

پیش نوشت : خسته نشدیم از سالنامه هایی که می گیریم ؟ از ادکلن ها ، از …  ؟

اصل مطلب :

تصمیم گرفتم کلا عادت کادو خریدنمو برای دیگران عوض کنم و براشون کتاب بگیرم . هیچی نشانه ای برای دوستی ، محکم تر از این نیست که بدونی دوستت ممکنه از چه نوع کتابی خوشش بیاد . با وجود امتحان سنگین پس فردا ، امروز خیلی قشنگ و فروتن ! پاشدم رفتم کتاب فروشی نزدیک خونه و کتاب مردی به نام اوه اثر فردریک بکمن که خودم نسخه انگلیسیشو روی کیندل خونده بودم ، برای دوست خریدم . با توجه به روحیه ای که داره امیدوارم انتخاب اشتباهی نکرده باشم . ژانر کتاب طوریه که نمیشه یک شاهکار ازش درآورد اما میشه یک کتاب خوب با یک ماجرای قشنگ  و روحیه بخش بدست آورد !

از طرح جلدی که نشر نون انتخاب کرده هم خیلی راضیم ، به دلم نشسته . یکی از بدی های خوندن نسخه دیجیتال کتاب ها روی کیندل که دیگه عادتم شده ، همین کمبود رنگ و لعابه !

1+

نه ! این طور نمیشه

نه ! این طور نمیشه

 با شرایطی که در دانشگاه هست و باتوجه به رشته ام یعنی پزشکی که وقت زیادی رو از من و باقی بچه ها میگیره جای تعجب نداره که کسی توی دانشگاه ، زیاد دنبال کتاب های غیردانشگاهی نباشه .

متاسفانه بین دوست وآشنایان هم کسی رو پیدا نمیکنم  که درباره کتاب هایی که من میخونم و یا اون میخونه ، تبادل نظر داشته باشم .

اصلا یکی از مهم ترین هدف های شروع وبلاگ نویسیم در اینجا همین مبحث بود . جای بهتری پیدا نکردم و امیدوارم پشیمان نشم .

البته احساس میکنم فراموشی این یار دیرین ، یک بهانه هست و این عبارت نادرسته که ما وقت ندارم بلکه در اصل این موضوع و هر موضوع مهم دیگری رو در اولویت قرار نمیدیم .

یادمه در یکی از تد تاک ها ، موضوع سخنران هم همین بود  . می گفت ما اولویت نمیدیم به کارها وگرنه زمان همیشه پیدا میشه .

مثالی هم که زد این بود :

من یک آدم بسیار پر مشغله ای هستم . مدیر برنامه دارم وقتم کاملا پر هست و خلاصه درگیر کارم . وقتی کسی به من تلفن میزنه و درخواست ملاقات داره ، حداقل زمان انتظار ، چندین ماه هست .

ولی وقتی یکبار در یک روز پرتنش کاری به خونه برگشتم ، دیدم لوله کشی خانه دچار مشکل شده . مجبور شدم چیزی نزدیک 7 ساعت زمان صرف کنم تا کل ماجرا حل بشه . اما مگه من همونی نبودم که وقت نداشتم حتی یک ساعت ؟

خب قضیه من هم همینطوریه . میتونم بهانه درس و دانشگاه بیارم و از قید همه این رنگ و رایحه های خوش زندگی دست بکنم و بزارمشون کنار و یا نه بزارمشون در اولویت .

من دومی رو انتخاب کردم .

بعد از کلی گشتن و خون دل خوردن برای پیدا کردن یک هم صحبت در این زمینه ، من شمارو پیدا کردم ، شمایی که نمیدونم از کجایی و چه کار میکنی !

1+

یک گشت کمک شهری

یک گشت کمک شهری

نمیدونم تا حالا خانم میان سال یا پیری رو دیدید که ازتون توی خیابون کمک بخواد ؟ مثلا کمک کردن در بردن میوه ها به خونش ، یا خرید از یک سوپرمارکت ؟ دیدین چه حس خوبی داره ، شده من در بدترین حال روحی بیرون خونم ، یک همچین اتفاقی میفته ، و واقعا بعدش نمیدونم چی میشه اصلا اون ادم نیم ساعت پیش یک ساعت نیستم .
یکبار که اینطور اتفاقی افتاد ، بعدش از اعماق قلب خواستم از این اتفاقا بیشتر بیفته و واقعا هم افتاد . بیشتر میوه جابجا میکردم بیشتر دستمو بالا میبردم و وسیله رو برمیداشتم چون اون فرد دستش نمیرسید .
خلاصه حس خیلی خوبیه ، سعی کنید امتحان کنید .
همین الان در خونه رو باز کنید و فقط به قصد پیدا کردن یک نفر برای همین کارا ، برید بیرون . به تلاشش می ارزه !

پ.ن : عکس مربوط نیست ، فقط یک حس خوبه !

1+

اولین

اولین

چند وقته دارم فکر میکنم سرآغاز این وبلاگ چی باشه ، چطور شروع کنم چطور وقتی سال های بعد بهش نگاه کردم ، حالمو خوب کنه

فکر کردم شاعرانه باشه بهتره به چند جا به چند وبلاگ مورد علاقم سر زدم بین تیتر های مختلف میگشتم تا یک چیزی برای این پست به ذهنم بیاد

اما

نشد

هرچی میومد به ذهنم تکراری بود و مهم تر از همه مال من نبود .

حتی وقتی نام این وبلاگ رو انتخاب کردم بعد از کلی فکر و جستجو ، بازم هر چند ساعت نظرم عوض میشد ، یکی دیگه میساختم  و ….

میخوام بنویسم ، میخوام اینجا بنویسم

نه اینکه میدونم قراره چی بنویسم ، قراره به کی بنویسم

و نه اینکه فکر میکنم مهارت نوشتن بالایی دارم که صدالبته میدونم اصلا ندارم

و نه اینکه فکر میکنم برای افراد دیگه شاید مفید باشه این نوشتن ها

مینویسم چون میخوام فراموش کنم ، مینویسم چون میخوام خودمو بشناسم ، مینویسم چون این روح می طلبه ، نیاز داره …

1+