بارون درخت نشین : برای بهتر دیدن زمین

بارون درخت نشین : برای بهتر دیدن زمین

دو روز گذشته را بیمار بودم . چشمانم به سرخی خون شده بود و هیچ دلیلش را نمی دانستم . همه ی انواع استریل های چشمی را امتحان کردم ، هیچ کدام افاقه ای نکرد . روز اول درد داشتم و روز دوم این احساس به من دست داد که انگار چیز بسیار ریزی در چشمانم جا خوش کرده است . آخر سر به این نتیجه رسیدم بهتر است به پزشکی مراجعه کنم . در شهر ما چشم پزشک چندانی وجود ندارد و اگر هم باشند نوبت گرفتن از آنها کار حضرت فیل است .

اول به پزشک داخلی مراجعه کردم . رفتار حرفه ایش را بسیار پسندیدم . خانم دکتر رشادت بودند و بعد از معاینه مرا به چشم پزشک ارجاع دادند . از نحوه برخورد و کلمات مورد استفاده ایشان بسیار لذت بردم و حتما در اینده از این طرز صحبت برای ساخت الگوی صحبت کردنم استفاده می کنم .

بعد از این ، به کلینیک دکتر دانشگر رفتم .  فوق تخصص قرنیه دارند . مطب خیلی شلوغ بود و احتمال دادم به این زودی ها نوبتم نشود اما با توجه به صحبت های قبلیم با خانم دکتر ، طبق پیشنهاد ، بهتر بود همان شب مورد معاینه قرار می گرفتم . در کلینیک تعداد زیادی خانم بودند که اکثرا سن بالایی داشتند و بعدا احتمال دادم برای پیگیری عمل هایشان آمده بودند .

برخلاف تصورم ، و با توجه به چشمان بسیار سرخم ، سریع نوبتم شد و ابتدا ( اجبارا ! ) به اپتومتریست برای نوشتن نوعی شرح حال  هدایت شدم ! و سپس به پیش دکتر دانشور رفتم . نمی دانم چند ثانیه از در باز کردن من گذشته بود که آن اتفاق افتاد . تا چانه ام را بر جایی که دکتر گفته بود گذاشتم ، سریعا قطره ای ( احتمالا بی حسی موضعی ) را در چشمان راستم ریختند ( نه یکی ، نه دو تا … ! ) و دیدم سوزنی به سوی چشمم می آید . احتمال دادم فریاد بکشم . اما نه ، انگار بی حسی خوبی بود ! احساس کردم ژله ای خوش رنگ و لعاب هستم ، و دارند با قاشق تکه هایی از من بر می دارند ! فهمیدم پلیسه ی چشم دارم و این یعنی جسم کوچک خارجی ای در چشمانم گیر کرده است . تعجب کرده بود چون در نظرش وجود چنین چیزی در چشمم نشانه ی سر و کارم با جوشکاری می تواند باشد ! من و جوشکاری ! خنده ام گرفت … !

با یک بسته کلوبیوتیک ، یک بسته میدراکس ، دو بسته استامینوفن و کلی سوزش  به خانه برگشتم و منتظر شدم طبق پیشبینی دکتر دانشور آن روز را با درد چشم ناشی از بی اثر شدن بی حسی بگذرانم …


 بارون درخت نشین اثر ایتالو کالوینو را به تازگی تمام کرده ام . نیمه ی اولش را بسیار دوست داشتم . فدا کردن کاراکتر های کتاب در نیمه ی کتاب اقدام جالبی بود اما دوست داشتم بیشتر آن ها را می کاوید . نه اینکه این یک مشکل باشد که صدالبته سواد نقد کردن را ندارم ، نه ، اما شخصیت هایی مثل جووانی خلنگ را دوست داشتم بیشتر ملاقات کنم … ( او دزدی بود که توسط بارون قصه کتابخوان شد ، و وضعیتش در کتاب یکجورایی خود من را به خودم یادآوری کرد ! ) .

همان نیاز رخنه به درون دنیایی دست نیافتنی ، نیازی که برادرم را به پا نهادن در راه شاخساران انبوه کشانده بود ، هنوز او را وسوسه می کرد ، هنوز او را وا می داشت که برای فرو نشاندن آن عطش سیری ناپذیر در جستجوی دست یابی هر چه بیشتر برآن دنیا باشد . دلش می خواست با هر برگ ، هر تنه درخت ، هر پر و هر آواز بال پرنده پیوند داشته باشد . این همان عشقی است که شکارچی به هر موجود زنده ای حس می کند ، و برای بیان آن _ به شیوه ای که ویژه اوست _ تفنگش را به دوش می اندازد .

جملات بالا از کتاب مرا به تفکر می برد . هیچ وقت جایی از ذهنم را به فکر کردن به این موضوع که حقیقت شکار چیست اختصاص نداده بودم …

به عنوان یک کتابخوان معمولی و نه نقاد و متخصص ، جاهایی از کتاب دیگر برایم حالت کلیشه ای داشت و کاملا معلوم بود کالوینو می خواهد چطور داستان را بسط بدهد . اما این ها نمی تواند به کل کتاب ضربه بزند . شخصیت بارون ما که پسر دوک اومبروزا است ، در دوازده سالگی می رود بالای درخت و دیگر پایین نمی آید . هرگز این کار را نمی کند ، چون دلیل بالا رفتنش نه برای نزدیک شدن به آسمان ، بلکه برای بهتر دیدن زمین است …

من ، آنها و نامه ها

نمی دانم آن مطلب که درباره نامه نگاری نوشته بودم را خوانده اید و یا اگر خوانده اید چقدر از آن بیاد دارید ( که البته چندان طولانی هم نبود ) .

هنوز هم نامه نوشتن ، برایم رویایی دلپذیر است و هرازگاهی ای کاش هایم را به سوی ای کاش در دوران رونق نامه نگاری به دنیا می آمدم می برد .

نمی دانم کدام از این وبلاگ هایی بود که دنبالشان می کنم که ایده نامه نوشتن برای آشنایان را به خاطرم آورد . شاید هم خودم به ذهنم رسید چندان مطمئن نیستم . اما حالا بعد از حدود سه ماه نامه نوشتن های شبانه ام برای بعضی از خویشان و غیر خویشانم ، رازهای سر بسته ی زیادی برایم عیان شده است . رازهای درباره خودم ، رازهایی درباره آن ها که مخاطبم بودند و نمی دانم هیچ وقت بتوانم این ها را که با جانم نوشتم نشانشان دهم ، راز هایی درباره ترکیب سحر انگیزی که با فرود آوردن انگشتان بر کلید های کیبورد بر صفحه ی نمایش نقش می بستند .

اول از همه خودم را در این آینه ی تمام نما می بینم . برای گیرنده ی نامه هایم ، که یکی از ان ها خودم بودم چیز ها که ننوشتم . داستان ها تعریف می کردم ، خاطرات خوب ، خاطرات غم انگیز تعریف می کردم ، درد و دل ها جاری می کردم از ویژگی هایی که فکر می کنم در این زمان دارم برایشان می نوشتم . فهمیدم من اصلا عصبانی نمی شوم ، فهمیدم کمی از کم نوسانی ، کمی از کم رخدادی زندگیم ناراضیم ، فهمیدم که دست هایم نسبت به چند ماه گذشته بهتر واژگان را چه بر پهنه ی کاغذ ، چه بر سر کیبورد ها پیاده می کند .

آن ها را ، آن گیرنده ها را بهتر شناختم . بی انکه دیده باشم آن ها را ، بی انکه در این چند ماه نوشتن کنارشان باشم ، بهتر شناختمشان .

انرژی بر این صفحه ی سفید روان کردم ، شب های شادم را با آن ها تقسیم می کردم با فرض اینکه واقعا آنجایند . شب های گرفته ام را برای ان ها تشریح می کردم ، سخن از حال پر تشویش بعضی روزهایم می گفتم  ، می دانستم می شنوند ، می دانستم آن جا هستند با اینکه نبودند .

از کتاب هایی که خوانده ام برایشان گفتم ، جملات زیبا را برایشان انتخاب می کردم و می نوشتم . چه بازخورد ها که خودم بجایشان برای خودم نمایان نکردم !

قلمم را شناختم ، روحم ، سیر حرکت در نورون هایم را آشکار می کردم . می دیدم این تن فانی ، این تن میرا چگونه دست و پا می زند برای فهمیدن ، چگونه می خواهد بنویسد تا خودش بفهمد . صبوی آبش این رقص کلید ها بود در این صحرای سوزان واژگان به حرف امده اما بی معنی .

همه راه ها

همه راه ها

گاهی که امید را محو و کدر می بینم ، حرکت دستی بر صورتم  ، پژواک صدایی از بغل گوشم و یا تصور چشمانی درشت درست مقابل صورتم ، پنجره ها را می شویند و می گذارند پژواک خیزش شبنم بر سر برگ را شیرین تر بچشم .

افسردگی و خمودی دیگر در من جای ندارد . هر چه هست سرگشتگی است ، عشق است ، راه است …

هر چه راه است ، به توست  و تو در همه راه ها منتظری …

کویر خالی نیست . و همه کویر ها ، واحه اند . و همه واحه ها ، راه …

تنهایی ، فضای تهی میان انگشتانم را دیوار زده است و همه انگشتانم در پی نور …

شب ها کار من این شده است که خاطره ها را درو کنم . خاطره های زردم را  …

پ.ن : عکس از کتیبه طاقبستان است که دیشب انداختم . ساعت نه شب نشده بود که همه ی درها را قفل کرده بودند که نکند هوس کنیم برویم داخل !

بر تخته سیاه روزگار نوشتن

پس از سه ماه وبلاگ نویسی ، یکسری سلسله تغییرات در من ایجاد شده که اگر می خواستم با کتاب خواندن و … آن را بدست بیاورم ، شاید سال ها طول می کشید . دیگر یکسری موضوعات که دغدغه من می شوند در طول روز ، تنها در حد یک ایده و ذهنیت باقی نمی مانند . آن ها را یا در دفترچه ای می آورم و یا در وبلاگ می نویسم .

دیگر نوشتن روزانه ، که در گذشته از دغدغه به یک درد تبدیل شده بود ، حالا جزئی از زندگیم شده و فکر کردن را نوشتن می دانم .

دیگر کمد اتاقم فقط چند قاب عکس درون خودش جا نمی دهد . حالا کلی نامه و نوشته و خاطره و … در کنار آن ها وجود دارد .

سرگرمی ام دیگر دیدن بیش از حد فیلم و سریال نیست . حالا هر وقت که بخواهم ، ایده ، ذهنیت و یا احساسی را از خود بیرون می کشم و آن را به نوشته ای تبدیل می کنم .

احساس خوبی دارد بر تخته سیاه روزگار نوشتن …

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

خودکار

خودکار

با گرمایی که از بین دندانهایت خارج می شود ، خودکار را زنده می کنی. او حالا برای تو می نویسد ، هرچه بخواهی هرچه نیازت باشد .

تو هستی و او . از او خجالت نمی کشی از او روی بر نمی گردانی . او هم کینه از تو ندارد ، به حرفت گوش خواهد داد . فقط گاهی گلایه دوری دارد .

می نویسی ، خالی می کنی هر آنچه در درون است . خط اول تمام می شود ، خط بعد را شروع می کنی درحالیکه صدای نیاز خط سوم می آید …