همه راه ها

همه راه ها

گاهی که امید را محو و کدر می بینم ، حرکت دستی بر صورتم  ، پژواک صدایی از بغل گوشم و یا تصور چشمانی درشت درست مقابل صورتم ، پنجره ها را می شویند و می گذارند پژواک خیزش شبنم بر سر برگ را شیرین تر بچشم .

افسردگی و خمودی دیگر در من جای ندارد . هر چه هست سرگشتگی است ، عشق است ، راه است …

هر چه راه است ، به توست  و تو در همه راه ها منتظری …

کویر خالی نیست . و همه کویر ها ، واحه اند . و همه واحه ها ، راه …

تنهایی ، فضای تهی میان انگشتانم را دیوار زده است و همه انگشتانم در پی نور …

شب ها کار من این شده است که خاطره ها را درو کنم . خاطره های زردم را  …

پ.ن : عکس از کتیبه طاقبستان است که دیشب انداختم . ساعت نه شب نشده بود که همه ی درها را قفل کرده بودند که نکند هوس کنیم برویم داخل !

1+

بر تخته سیاه روزگار نوشتن

پس از سه ماه وبلاگ نویسی ، یکسری سلسله تغییرات در من ایجاد شده که اگر می خواستم با کتاب خواندن و … آن را بدست بیاورم ، شاید سال ها طول می کشید . دیگر یکسری موضوعات که دغدغه من می شوند در طول روز ، تنها در حد یک ایده و ذهنیت باقی نمی مانند . آن ها را یا در دفترچه ای می آورم و یا در وبلاگ می نویسم .

دیگر نوشتن روزانه ، که در گذشته از دغدغه به یک درد تبدیل شده بود ، حالا جزئی از زندگیم شده و فکر کردن را نوشتن می دانم .

دیگر کمد اتاقم فقط چند قاب عکس درون خودش جا نمی دهد . حالا کلی نامه و نوشته و خاطره و … در کنار آن ها وجود دارد .

سرگرمی ام دیگر دیدن بیش از حد فیلم و سریال نیست . حالا هر وقت که بخواهم ، ایده ، ذهنیت و یا احساسی را از خود بیرون می کشم و آن را به نوشته ای تبدیل می کنم .

احساس خوبی دارد بر تخته سیاه روزگار نوشتن …

1+

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

خودکار

خودکار

با گرمایی که از بین دندانهایت خارج می شود ، خودکار را زنده می کنی. او حالا برای تو می نویسد ، هرچه بخواهی هرچه نیازت باشد .

تو هستی و او . از او خجالت نمی کشی از او روی بر نمی گردانی . او هم کینه از تو ندارد ، به حرفت گوش خواهد داد . فقط گاهی گلایه دوری دارد .

می نویسی ، خالی می کنی هر آنچه در درون است . خط اول تمام می شود ، خط بعد را شروع می کنی درحالیکه صدای نیاز خط سوم می آید …

1+