شوق “یاد” داشت

شوق “یاد” داشت

مدت زیادی می شد که فکر می کردم کتاب هایم باید پولیش خورده ، زیبا و با وقار در طاقچه ای ، کمدی جایی قرار بگیرند . اما ان ها فقط خاک می خوردند . با خانه اولشان در کتابفروشی هیچ تفاوتی احساس نمی کردند . من هم تغییری در خودم نمی دیدم . فقط نیم نگاهی از سر ذوق که بله من هم ادم کتابخوانی هستم و این هم سندش …

اما حالا تلنباری از آنها بر میزم درست می کنم . دیگر نظمی در ظاهر از خود نشان نمی دهند اما انچه باید می کردند در من کرده اند . کهنه ، خط خورده ، از گوشه ای پاره شده هستند اما دیگر رانده شده نیستند .

حداقل این احساسی است که در من متولد شده است . نه نمی خواهم تصویر خوبی از خودم بسازم و به همه نشان بدهم که ای اهالی ، نگاه بر میز من کنید و یاد بگیرید . نه ، اینها برای خودم است . یادم نرود از کجا شروع کردم . فقط هم کتاب نیست . همه چیز ، به واقع همه چیز را باید نگه دارم . فراموشی را دوست ندارم . نمی خواهم از یادم برود . چشمانم را با بیشترین توان باز نگه می دارم و می نگرم . این کارم باید باشد .

مدت ها فکر می کردم چه واژه ای را بیش از همه دوست دارم . یادم می اید محمدرضا ” واحه ” را برگزیده بود و چه واژه قشنگی ! اما من کلمه ساده تری را برگزیده ام .

” شوق ” واژه من است . همان است که مرا از طلوع آن موجود زرد و گرم بالا خبر می کند و شب ها ، می گذارد کمی بیشتر مهمان آن دانه های سفید درخشان باشم .


کمی دارم به حاشیه می روم . هر چند وقت یکبار ، هوس تغییر تایتل وبلاگ به سراغم می اید . از عنوان یادداشت های پراکنده گرفته تا فانوس نوشته ها و از سر ذوق و … . اما آخر سر شوق ” یاد” داشت را برگزیدم . فقط هم به این دلیل که ” شوق” درونش است ! دلیل خاصی هم برای گذاشتن آن دو کاراکتر در کنار واژه ” یاد ” ندارم . فقط جالب بود …

2+

از او به او

از او به او

اگر دفترچه زمان را پاک کنیم و از نو در آن بنویسیم ، من نوزادی می شوم که گریان است و هنوز ثانیه هایش به دو رقم نکشیده که از رحم مادر خارج شده است . و تو … و تو جوان بالغی هستی که در بستر احساس و مسئولیت پذیری اش ، دست محبت بر تمام عناصر جهان می کشی .

تو همانی که منتظرش بودند . میلیارد ها سال است زمین منتظر است . به گمانم پانزده میلیارد سال . و آفرینش در حسرت دیدار کسی که فرق گل و گل مصنوعی را بداند . بداند باران همیشه نمی اید ، همیشه سر نمی زند . بداند چشم ها راهی به سوی قلب است و این کاردیای قصه ما تنها در قفس زندانی نیست .

این ها گفته های یک عنصر کوچک در مکانی دور افتاده از کهکشان هاست که به یک عنصر کوچک دیگر می گوید که وای اگر بدانی این وجود دوم ، چه دنیای سراسر رنگارنگی در خود ساخته که حتی اگر بخواهد دروازه هایش را نیز ببند ، آن وجود اول چشم هایش را از این گلزار ها و سبزه زار ها نمی تواند دریغ کند  و به هر وصله ای هم که شده از پلکانی بالا می رود و آن داخل را دید می زند .


پ.ن : اعضای خانواده فریدا !

1+

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

دو راس یک محور

دو راس یک محور

پیش نویس هایم را درباره مشکلات ، غم ها ، تنهایی ها می نویسم و پس از هزاربار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس تاریک و غمناکی را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، هم صحبتی است ) و بعد و بعد و … . منتشر می شود و نفسی عمیق می کشم .

باری از شانه ام خالی شده . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم . خودم را جای کس دیگری می گذارم . متن پر از ناامیدی و پر از مشکلات کس دیگری را می خوانم . حال خودم هم بدتر می شود .


پیش نویس هایم را درباره خوش گذرانی ها و شادی های شخصی پس از هیچ بار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس شام دیشب و خنده های کاذبمان را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، این هم هم صحبتی است ) و بعد و بعد … . منتشر می شود . سریع پلک می زنم . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم.

. خودم را جای کس دیگری می گذارم . متنی است پر از خوشی های مفرط یک عده غریبه دیگر که چون مشکل و نا ارامی ای که من در زندگی دارم را  آنها ندارند ، می نشینند و می روند و می مانند و من اینجا فراموش زده هستم .


بلافاصله به قسمت همه مطالب می روم و هر نوعی از این دودسته نوشته را وارد سطل زباله ی تاریخ می کنم .


سعی کردم از محور شادی و غم ، دو راس محور را برای مطالبم بر نگزینم .


به سان قدم زدن بر روی طنابی است ، نوشتن … و همه ی ما در اولین قدم …

2+