سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

دو راس یک محور

دو راس یک محور

پیش نویس هایم را درباره مشکلات ، غم ها ، تنهایی ها می نویسم و پس از هزاربار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس تاریک و غمناکی را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، هم صحبتی است ) و بعد و بعد و … . منتشر می شود و نفسی عمیق می کشم .

باری از شانه ام خالی شده . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم . خودم را جای کس دیگری می گذارم . متن پر از ناامیدی و پر از مشکلات کس دیگری را می خوانم . حال خودم هم بدتر می شود .


پیش نویس هایم را درباره خوش گذرانی ها و شادی های شخصی پس از هیچ بار ویرایش ، در ادیتور وبلاگ وارد می کنم . عکس شام دیشب و خنده های کاذبمان را بر می گزینم و بعد تگ ها و بعد انتخاب موضوع ( که طبق روال ، این هم هم صحبتی است ) و بعد و بعد … . منتشر می شود . سریع پلک می زنم . از کار خود خشنودم . صفحه اصلی را باز می کنم تا دوباره نگاهی به آن بیاندازم.

. خودم را جای کس دیگری می گذارم . متنی است پر از خوشی های مفرط یک عده غریبه دیگر که چون مشکل و نا ارامی ای که من در زندگی دارم را  آنها ندارند ، می نشینند و می روند و می مانند و من اینجا فراموش زده هستم .


بلافاصله به قسمت همه مطالب می روم و هر نوعی از این دودسته نوشته را وارد سطل زباله ی تاریخ می کنم .


سعی کردم از محور شادی و غم ، دو راس محور را برای مطالبم بر نگزینم .


به سان قدم زدن بر روی طنابی است ، نوشتن … و همه ی ما در اولین قدم …

2+