از چیز های کوچک لذت ببر : واقعا لذت ببر

از چیز های کوچک لذت ببر : واقعا لذت ببر

مدتی بود این سلسله مطالب رو ادامه نداده بودم . دلیلش هم دور شدنم از فضای گل و گیاه بود که با توجه به پایان تابستان طبیعی به نظر میاد .

بله  طبیعی به نظر آمد  اما احساس کردم حالا دیگر زندگیم غیر طبیعی شده است . و چه حسی بدی است که بدانی به عقب بازگشته ای . بدانی بیست سالگی است با چهل سالگی ات تفاوتی نداشته جز تعداد چرخیدنت به دور خورشید . بدانی رشد که نداشتی هیچ ، جلوی رشد دیگران هم گرفته ای .

خو گرفته بودم با آن ها ، همان سر زدن هایم بیشتر از آنکه برای آنها مهم باشد برای خودم ارزش داشت . همان تعهد های روزانه ام که باید در ساعات خاصی به آن ها آب بدهم و غیره و غیره و غیره .

ثبات تغییرات در زندگیم را به نوعی از همین کار کوچک ، همین آب دادن ها یاد گرفتم . مراقبت را از همین ها ، و قهقهه ی ناشی از لذت ها نیز هم .

مدتی است دوباره مسئولیتشان را من بر عهده گرفته ام . سعی می کنم بعد از دانشگاه حتما سری به ان ها بزنم . با اینکه کمی خشکیده و پژمرده شده اند اما امیدوارم فعلا با من بمانند .

از این موضوع که بگذریم ، مطلب زیبایی از زینب رمضانی خواندم که او هم اهمیت کارهای ” به ظاهر ” کوچک را یاداوری می کرد . کارهایی مثل یک لبخند را همیشه همراه داشتن ، گنجشکی را دانه دادن ، زباله ای را جمع کردن و … .

اطرافیانی می شناسم که زودتر از من به اهمیت این کارک ها ( کار کوچک ! ) پی برده اند . روزنامه نگاری می شناسم ، گه گاه به مدرسه ای می رود و کمی اصول نوشتن و نامه نگاری یادشان می دهد . دوستی می شناسم که هر ساله شب یلدا به خانه سالمندان می رود و برایشان سیگار می خرد و می رقصد ! ( شنیده ام سالمندان اگر در حسرت خانواده شان نباشند ، در حسرت چند نخ سیگار هستند ! ) .

روز دیگر هم بود که با دوستی در صندلی پشتی تاکسی نشسته بودم و ناگهان کاغذی در اوردم که چیزی بنویسم . ناگهان او کاغذ را از دستم ربایید و تکه جمله ای فلسفی نوشت و چون پشتش چسبان بود بر پشت صندلی راننده زد ( بدون اطلاع دادن ) . زیرش هم نوشتیم یادگاری برای مسافر بعدی !

نمی دانم مسافر بعدی ای در کار بود که آن را بخواند یا نه . اما احساس می کنم بعد از ما لبخندی در ان صندلی شکفته شد .

شاید کار ما باید این باشد زندگی را قدری بهتر تحویل بعدیها دهیم و از چیزهای کوچک هم لذت ببریم . واقعا لذت ببریم …

1+

روزنه ای به آب

روزنه ای به آب

گیاهانم بازگشتند . به همان خانه ی اولشان . دیدن من در این میان ، به سان یک قریه ی سرراهی بود .

گذری کردند ، رایحه ی هوا را بو کشیدند ، گرمای خورشید را بر روی برگهایشان احساس کردند ، یکسری انسان های تنها را دیدند و … رفتند .

نمی دانم آن ها حافظه دارند یا نه  ، نمی دانم آواز های هرازگاهی من را می شنیدند یا نه ، اما … من فراموششان نخواهم کرد . آن ها نور چشم من بودند ، اولین بچه هایم بودند . چند تاییشان قد بلند بودند ، چند تاییشان سر صورتی و چند تاییشان ملبس به لباس زره .

بعضی خانه هایشان کوچک و صورتی بود ، بعضی وسیع و سفید .


یک وداع کوتاه باید با هم داشته باشیم . سال دیگر باز خواهم گشت . این بار دیگر شمارا می شناسم .

می دانم کدامتان شب ها سرتان را به پایین می چرخانید ، می دانم کدامتان گرمایی هستید و می دانم کدامتان رشد به سوی نور دارید .

خانه هایتان پیش من امانت است . تا آن موقع وسایلتان را هم نو خواهم کرد . خاک نرم تری برایتان می آورم . آب گواراتری بر تنتان می ریزم ، وبه  خورشید امر می کنم زیور آلات طلاییش را بیشتر به شما ببخشاید .

شاید از  این چاه تقصیراتم ، روزنه ای به آب باز شود .

1+

لحظه نگار : و باز جوانه ها

کم کم احساس می کنم وبلاگ را به گلخانه تبدیل کرده ام . اما مگر نمی گویند باید از دغدغه ها نوشت ؟ خب دغدغه ام فعلا این ها شده اند !

ادامه ی مطلب

2+

به آسمان چشم می دوزم

به آسمان چشم می دوزم

چرا به یک دوست کتابخوان نیازمند هستم ؟ و چرا او را پیدا نمی کنم؟ احساس می کنم اگر پیدایش کنم ، جزئی از داستان برایم می شود . محتویات کتاب را مقدمه ، متن اصلی و آن بخشی از ذهن دوستانم می دانم که به این کتاب پیوند خورده است . با این وجود باز پیدایش نمی کنم . انگار گونه ای از گیاه است که در حال انقراض است و خودش این را می داند و می داند وقتش کم است و باید خود را برای خداحافظی ابدی آماده کند . نمی روید و دیده نمی شود . جوانه نمی زند و یافت نمی شود . باید آرام آرام به او آب داد، خاک داد نور داد . باید اورا دوست داشت . نه یک دوست داشتن ساده ، باید وابسته بود دل داد و دل گرفت ، تا خجالتش آب شود. جوانه بزند و سر از خاک به در آورد . مشتاقانش را بنگرد . شاید اشتباه می کنم . شاید این کسی که از او حرف می زنم خودم باشد . اری شاید خودم باشم . خودم است .

این منم که سر به زیر خاک فروبردم . خود من بودم که در ورقات کتاب هایم جوانه زدم و در آنجا قالب گرفتم . قالبی که به هیچ جای دیگر جور در نمی آید . این ها را برای چه می نویسی؟ انگشتانم قلم را چرا اینگونه حرکات موزون می دهند ؟ جوهر سیاه چرا اینگونه پخش می شود ؟ این تکه پاره کاغذم چرا این هارا تحمل می کند ؟ و زمان ، زمان چطور این هارا ثبت می کند ؟

نمی دانم و نخواهم دانست . به آسمان چشم می دوزم و باز دنبال کسی میگردم که نبوده و نیست و نخواهد زیست .

2+