ماجرای انیمه ها : باد بر می خیزد

ماجرای انیمه ها : باد بر می خیزد

جیبلی جیبلی جیبلی … ! چرا اینقدر اشک تماشاگرانت را در می آوری ؟

فراموش نمی کنم آن روز را ، آن روز ابری را که به تصادف باد بر می خیزد را به عنوان سرگرمی آخر هفته انتخاب کردم . شاید به این دلیل بود یک چنین نامی برای یک انیمه ژاپنی متعارف به حساب نمی اید . یا شاید بخاطر نتیجه گوگل بود که مرا مشوق دیدن تو کرد .

اما دیدن باد بر می خیزد همانا و اثرگذاریت بر من همانا !

چه نوایی نواخته است این نوازنده ی نوازشگر ! Joe Hisaishi  دگرگونی را با موسیقی اش به یادم آورد . می شود تغییر کرد ، می شود سوخت ، آب شد ، افتاد ، اما باز برخاست .


انسان فراموش کار است و من هم فراموش کردم . سال ها پیش بود که The Wind Rises اثر دلپذیر میازاکی ژاپنی را دیدم . و چند  روز پیش فرصت دیدن دقایق پایانی آن نصیبم شد و دوباره شیدایم کرد . چه کرده بودند این ها بر این بوم نقاشی !

بلافاصله تمام موسیقی متن ها را دریافت کردم و تمام خاطرات برایم تداعی شد . موسیقی این انیمه را به خاطر دارم که برای مدت بسیار طولانی ای در همه جا پخش می کردم . احساس می کنم با این نوا شرطی شده ام . قضیه سگ پاولف را یادتان هست ؟!


جیرو در شیدایی به سر می برد . در شیدایی پرواز . در تمنای خلبان شدن است اما به طراحی این وسیله ی اعجاب برانگیز روی می آورد .

در این مسیر عاشق می شود . معشوقه اش در زلزله سال 1927 ژاپن بی خانمان و بی خانواده می شود . ساخته هایش به پرواز در نمی آیند و همگی سقوط می کنند . افسرده می شود . باز عاشق می شود . چه چیز تسلی بخش شکست هایش می شود ؟ عشق ؟ باز عاشق می شود . معشوقه سل می گیرد . و جیرو را آشوب و اغتشاش . اما باز عاشق می شود . هواپیمایش به پرواز در می آید . در زمان آزمایش باد سنگینی می وزد . جیرو چیزی حس می کند . حدس زدید ؟  دیگر کسی نیست که او عاشقش بشود . 


برخلاف انیمه های پیشین میازاکی ، پلات باد بر می خیزد ، صدای رسایی است برای فراموش شده ها . برای به ظاهر خرده مسائل ها که نادیده انگاشته می شوند . صدایی است برای جنگ زده ها …

درباره انیمه خیلی صحبت ها دارم برای شما بزنم . از انیمه های تاکاهاتا و میازاکی صحبت کنم . از خنده ها ، اشک ها ، ماجرا ها بگویم . اصلا می خواهم همه را بریزم بیرون . آنقدر من از یک فیلم ، از یک کتاب تاثیر می پذیرم که به تازگی واهمه دارم از انکه چیزی ببینم و همه ی ارزش ها و هدف هایم که با سختی بسیار از میان هزاران گزینه و انتخاب ، برگزیده ام را بر هم بزند . دیده اید این طور آدمی ؟ خب ، من از این نوعش هستم .


می خواهم دگردیسی من را با شنیدن موسیقی این انیمه درک کنید . چند قطعه از آوا های فیلم را برایتان اینجا می گذارم .

قطعه ای نیایش

خانمی بود ( و البته الانم هست ! ) به خانه ما می آمد و در کارهای خانه به والدین کمک می کرد . روزی مادرم قطعه نوشته ای از او که مسیحی است گرفت که نوعی راز و نیاز محسوب می شود . متن قشنگی داشت با طولی به اندازه دو صفحه . چشمانم که به خط او افتاد ، کمی از خود رفتم و شرمنده شدم .

آنها به هیچ وجه وضعیت مادی خوبی ندارند و اما این دستخط فوق العاده چه  بود ؟! به سان برگ های دفترچه ای از عالم بالا …

یادم است سال اول دانشگاه را که در همدان سپری کردم ، این ورقه همدم و همراه من شده بود . گاهی در کنار تختم گوشه ای آویزانش کرده بودم ، گاهی در داخل کیفم می گذاشتم و با خود به این طرف و آن طرف می بردم .

آن ورقه را هنوز دارم اما دوست دارم قطعه نوشته ی دیگری هم به آن بیافزایم .

چندخط پایین  قسمت هایی از صحبت های محمدرضا در وبلاگش است . پسندیدم و امیدوارم ناراحت نشود . البته فقط چند خط از آن  !

ادامه ی مطلب

راشومون : کدامیک راست می گویند ؟

راشومون : کدامیک راست می گویند ؟

راشومون را هفته پیش دیده ام . دومین فیلمی است که من از کارگردان نام اشنای ژاپنی Akira Kurosawa دیده ام .

شاخص ترین ویژگی فیلم پلات آن است . چهار ماجرا تعریف می شود و نتیجه ای حاصل نمی شود .

یک سارق با بازی توشیرو میفونه ماجرایی را برای ما تعریف می کند درحالیکه در مقابل قاضی ای نشسته که صورت او را هرگز نمی بینیم . ادامه ی مطلب

از چیز های کوچک لذت ببر : واقعا لذت ببر

از چیز های کوچک لذت ببر : واقعا لذت ببر

مدتی بود این سلسله مطالب رو ادامه نداده بودم . دلیلش هم دور شدنم از فضای گل و گیاه بود که با توجه به پایان تابستان طبیعی به نظر میاد .

بله  طبیعی به نظر آمد  اما احساس کردم حالا دیگر زندگیم غیر طبیعی شده است . و چه حسی بدی است که بدانی به عقب بازگشته ای . بدانی بیست سالگی است با چهل سالگی ات تفاوتی نداشته جز تعداد چرخیدنت به دور خورشید . بدانی رشد که نداشتی هیچ ، جلوی رشد دیگران هم گرفته ای .

خو گرفته بودم با آن ها ، همان سر زدن هایم بیشتر از آنکه برای آنها مهم باشد برای خودم ارزش داشت . همان تعهد های روزانه ام که باید در ساعات خاصی به آن ها آب بدهم و غیره و غیره و غیره .

ثبات تغییرات در زندگیم را به نوعی از همین کار کوچک ، همین آب دادن ها یاد گرفتم . مراقبت را از همین ها ، و قهقهه ی ناشی از لذت ها نیز هم .

مدتی است دوباره مسئولیتشان را من بر عهده گرفته ام . سعی می کنم بعد از دانشگاه حتما سری به ان ها بزنم . با اینکه کمی خشکیده و پژمرده شده اند اما امیدوارم فعلا با من بمانند .

از این موضوع که بگذریم ، مطلب زیبایی از زینب رمضانی خواندم که او هم اهمیت کارهای ” به ظاهر ” کوچک را یاداوری می کرد . کارهایی مثل یک لبخند را همیشه همراه داشتن ، گنجشکی را دانه دادن ، زباله ای را جمع کردن و … .

اطرافیانی می شناسم که زودتر از من به اهمیت این کارک ها ( کار کوچک ! ) پی برده اند . روزنامه نگاری می شناسم ، گه گاه به مدرسه ای می رود و کمی اصول نوشتن و نامه نگاری یادشان می دهد . دوستی می شناسم که هر ساله شب یلدا به خانه سالمندان می رود و برایشان سیگار می خرد و می رقصد ! ( شنیده ام سالمندان اگر در حسرت خانواده شان نباشند ، در حسرت چند نخ سیگار هستند ! ) .

روز دیگر هم بود که با دوستی در صندلی پشتی تاکسی نشسته بودم و ناگهان کاغذی در اوردم که چیزی بنویسم . ناگهان او کاغذ را از دستم ربایید و تکه جمله ای فلسفی نوشت و چون پشتش چسبان بود بر پشت صندلی راننده زد ( بدون اطلاع دادن ) . زیرش هم نوشتیم یادگاری برای مسافر بعدی !

نمی دانم مسافر بعدی ای در کار بود که آن را بخواند یا نه . اما احساس می کنم بعد از ما لبخندی در ان صندلی شکفته شد .

شاید کار ما باید این باشد زندگی را قدری بهتر تحویل بعدیها دهیم و از چیزهای کوچک هم لذت ببریم . واقعا لذت ببریم …

راه قریب

راه قریب

سر کلاس کنارش نشسته ام . او را نمی شناسم . اولین بار است دیده امش . کلاس شروع شده . استاد در حال درس دادن است . مفاصل را می گوید . هنوز دو جلسه از کلاس نگذشته اما کلاس جبرانی گذاشته است .  فرد کنار دستم چیزی می گوید تا سر صحبت باز شود . جوابش را می دهم و بعد کمی سلام و احوالپرسی . دومین همصحبتی که رخ می دهد می گوید ” ایا بهتر نیست قید کلاس را بزنیم و خودمان بخوانیم ؟ این که چیزی درس نمیده … فقط وقت تلف کردنه . ” . جلسه دوم کلاس بود .


فیلم راه قریب را که حدود چهل و پنج دقیقه است و توسط یکی از دانشجویان پزشکی ساخته شده است ، به تازگی دیدم . علیرضا کاظمی ، دانشجوی دانشگاه تهران است و به تازگی مدرک پزشکی عمومی خود را اخذ کرده . یکی از فایل های گمشده سال پیش بود که اتفاقی با ان روبرو شدم . مصاحبه هایی با دانشجو های ترم های مختلف و اساتید و … بود . علیرضا خود راوی داستان نیز هست و به نظر می رسد در تابستان 95 این فیلم نیمه کوتاه نیمه بلند ! را ساخته است .

تماشایش می کنم . بعد از دیدنش ، ذهنم کاملا اشفته است . تا آخر آن شب دیگر به چیزی غیر از کاری که داریم می کنیم فکر نمی کنم . ما در دانشگاه داریم چه کار می کنیم . آن هم در رشته پر مسئولیت ما . ( البته نقش ادبیات را در زندگی مهمتر از پزشکی می دانم )

نمی دانم باید حال خوبی داشته باشم یا نه . انگار شانه هایم سنگین شده اند . درباره ذوق بی حد و حصر و ارزو ها و غایت های دانشجوی های پزشکی است در بدو ورود . سپس به مصاحبه با دانشجوی های سال بالاتر می پردازد . کمی خود را باخته اند . و بعد بالاتر و بعد کمی بالاتر …

به سال آخر که می رسد ، فقط ناله های بچه هاست که ویدیو را پر می کند . اکثریت ارزوی دکتر قریب شدن را فراموش کرده اند . همه می خواهند بروند . این مدرک را بگیرند بروند . همه خسته اند . احساس می کنند با ان ها مثل برده رفتار شده ، زندگی ندیده اند . مهمترین اصول اخلاقی که در دانشگاه به ان ها تدریس شده را ، صرفا ” پاس کردن ” برشمرده اند .

مثال می زند که دانشجویی سرکلاس از استاد پرسیده است این عدد های عجیب و نامفهوم که در اسلاید ها نشان ما می دهید را خود حفظید ؟

جواب گرفته از استاد که این ها را او ” پاس ” کرده است . و همین یعنی باختن همه ی ان ارزش ها . همه ی ان چیزی که کسی به ما نگفته است اما در ناخوداگاه ما قرار دارد از مسئولیت های این جایگاه . همه ی ان چیزی که باید گفته می شد و گفته نشد و حالا ویرانی همان ناگفته ها .

رزیدنت هارا نشان می دهد . با حقوق حدود یک میلیون تومانی و کار مداوم که به خاطر اسم آن ها به ان ها سپرده شده است . resident یعنی کسی که جایی مقیم است . در بیمارستان مقیم است . خانواده اش ان ها هستند . همه چیز انجاست . از ریشه Reside .

انکار نمی کنم که می ترسم . من هم می ترسم از گرفتار شدن در راهی که برای من نیست . می ترسم شوق را از دست بدهم . حالا دارم . حالا مقدار خوبی از ان شوق دارم . اما مبادا روزی چشم باز کنم و میلم به به بستن آن از باز کردنش بیش باشد . می ترسم از روزی که دیگر با شور و شوق برای کسی از سختی ها صحبت نکنم . از نبود شوق می ترسم و از این ترس هم می ترسم .

می ترسم که عقده جمع شود ، ناخوشی جمع شود و جوابش را از مردم بخواهم . از کسانی که دوست دارم بخواهم . می ترسم ان لبخندی که از کودکی به خود قول داده بودم که هر پیشه ای برگزیدم از میان نرود ، محو شود . می ترسم خود محو شوم .


حالا که متن را دوباره می خوانم ، می بینم هم ناقص گفته ام و همی کمی بار معنایی متن را دوست ندارم . حذفش نمی کنم ، اما دوست ندارم خیلی جلوی چشمم باشد . نمی دانم این نوعی فرار است و یا فقط یک دوری از یک ناخوشایندی . هر چه باشد ، احساس می کنم کمی نگاهم باید اصلاح شود .

بروزرسانی : نسخه ای که من از فیلم دارم ۴۵ دقیقه است اما به نظر می‌رسد نسخه کامل ان ۷۴ دقیقه باشد .


به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و اهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

دوست داشتنی ها : شماره دوم

دوست داشتنی ها : شماره دوم

1 –  

این جمله را از یکی از مطالب شاهین کلانتری خواندم و بسیار دوست داشتم . البته جملات قصار در دفعات اول تاثیر زیادی دارد و بعد از مدتی چون به آن عادت می کنیم ، اثربخشی اش بر زندگی و نگرش ما کم رنگ می شود . اما جوهر این یکی از ذهن من هنوز پاک نشده است .

عشق احساسی است که تو را به حرکت وا می دارد .

ادامه ی مطلب