درخت دیجیتالی من : شاخه اول

در فکر این بودم یکسری منابع مجازی (دیجیتالی ؟ ) که از ان استفاده می کنم را برای شما هم به اشتراک بگذارم . هم انگیزه ای برای خودم می شود ، هم شاید شما هم به مورد مناسبی برخورد کنید که در زندگیتان تاثیری داشته باشد . برای من اینها خیلی عزیز هستند . بدون اینها کاملا احساس بی سوادی می کنم و روزم شب نمی شود . البته از بعضی از آنها پراکنده تر استفاده می کنم . اما چیزی که قطعیت دارد این است که اینها بخش بزرگی از من هستند .

این منابع کاملا طبق سلیقه و هدف گذاری های من هستند و طبیعتا با صیقل خوردن من در طی زمان ، این احتمال وجود دارد که این منابع هم دستخوش تغییر شوند . ( خیلی رسمی نوشتم ! )
ادامه ی مطلب

1+

سیاهه ای دیگر

سیاهه ای دیگر

این هم سیاهه ای دیگر . یک نوشته ی دیگر افزون بر همه نوشته های قبلی . سطحی ترین لایه ی نوشته هایم . باز نوشتم ، باز می نویسم . به آسمان نمی رسم ، اما نزدیک تر می شوم . به اکسیژن نمی رسم اما خودم را از گرمای آن پایین راحتی بخشیده ام .

چراغ مطالعه کنار میزم نور زرد می پراکند . همه ی کاغذ های سفید ، به مانند اجدادشان ، کاغذ های کاهی می شوند .آن وقت است که با قدرت تخیل ، آن رایحه ی خوش کاغذها را هم به دنیای واقعی می آورم .

خطم را ندیده اید ! هیچ تفاوتی با آن موقع که 8 ساله بودم ، ندارد .

از کوتاهیم دلخور می شوم ، اما ادامه می دهم . نمی توانم اما ادامه می دهم .


سه صدا همیشه در وجودم جایگاهی خاص دارند . اولی صدای تپش قلبم است . بسته شدن سه لختی و دو لختی . بسته شدن سمی لونار ها .

دومی صدای تیک تاک ساعت است . به جلو ، جلو .

سومی صدای نوشتن است . صدای زخم های عمیق کاغذ . صدای شلیک بی مهابای خودکارم . آخری اما آن چنان هم تراژدی نیست .

از هر دو صدای دیگر ، پایدارتر است . با وفاتر است .

1+

طنین بله رضایت

طنین بله رضایت

دلم برای دیارم تنگ شده است . تعلق خاطر دارم به جایی که نمی دانم کجا آن را جا گذاشته ام .

یک نهال را در ذهنم متصور می شوم . آواز گنجشک ها ، شیرینی رویش یک لبخند …

چشمانم هم به یاریم می آیند . چه صحنه فرحناکی ! کشیده شدن دو سوی یک لب و طنین بله رضایت .

سراب نیافتن یک تصویر که خبر از بازگشت مسافر دارد . پخش شدن جوهر آبی بر روی زردی کاغذ که اشک های دلش را می نویسد …

این سرزمین هرز نیست ، بی آب و علف نیست . فقط همه اهالیش مسافر شده اند …

پی نوشت :

تصویر بالا ، یکی از تابلو نقاشی های فریدا کاهلو است که در آن خود او را می بینیم .

جایی خواندم 3 بارداری ناموفق داشته و این 3 حیوان نوعی نماد این کودکان هرگز دنیا ندیده هستند .

سرزمین هرز  ( The Wasteland )  یکی از مجموعه شعر های تی اس الیوت است که امیدوارم به زودی فرصت خواندن را بدست بیاورم .

1+

لحظه نگار : و باز جوانه ها

کم کم احساس می کنم وبلاگ را به گلخانه تبدیل کرده ام . اما مگر نمی گویند باید از دغدغه ها نوشت ؟ خب دغدغه ام فعلا این ها شده اند !

ادامه ی مطلب

2+

واژه ها

واژه ها

تورا جستجو می کنم در اشیا ، به تو دست می کشم در ذهنم .

در دهلیز ها ، در بطن هایم هستی اما ، تو مگر چه را می جویی ؟


چقدر بعضی واژه ها را دوست دارم . طراوت ، دلربا ، نارنجی ، ریحان و … .

بر جوشش درونی ام می افزایند و آرامش کاذب را به شوق و هیجان تبدیل می کنند . این ها همان هایی هستند که به قبل و بعد احتیاج ندارند . به خودی خود چشمانم را جذب کرده ، ذهن را به وادی های دور می برند . و به راستی قلب را هم به تسخیر خود در می آورند .

این ها همان ها هستند که خالص اند ، کلید خانه ای در روح پاک تورا می جویند و از همه مهم تر تنها هستند .

وقتی زمین آجری به سرم می زند ، این ها مرا بلند می کنند . طراوت که می بینم عاشق می شوم . ریحان که می بینم عاشق می شوم . عشق را که می بینم عاشق می شوم .

چاه آب ، آری ، چاه آب خال سیاه کوچکی است بر پیشانی مادر بزرگمان ، زمین . خار گل ها ، همان دست محبت گیاه است و لبخند … ، لبخند یگانه بازمانده آمیزش خاک و آتش .


تعدادی واژه که بسیار گرامی شان می دارم را بر روی تکه کاغذی نوشته ام . آن را بر روی میزم چسبانده ام . چشمانم که به آن می افتد ، دستانم می لرزند ، نشاط می گیرند . نشاط را از درون کلمات می گیرند … .

1+

یک ثانیه ات را ذخیره کن

آمار و ارقام را دوست ندارم . آن ها زندگی را پیچیده می کنند . من میخواهم ساده باشم . به گوارایی آب ، به شیرینی یک بچه ، به خوشایندی یک طلوع . اما گریزی از زمان نیست ، ثانیه ها می گذرند . جریان سنگین و سیال زمان را بر شانه هایم احساس می کنم . فصاحت طوطی همیشگی نیست ، گل ها فانی اند . دریاچه روزی خشک خواهد شد . این ها دلم را می آزارد .


 چقدر برایم جالب بود سزار کوریاما هر روزش را با ضبط 1 ثانیه از آن برای همیشه ذخیره می کرد . نحوه کارش به این صورت است که گوشی هوشمندش را در می آورد و یک ثانیه از چیزی که آن روز را برایش خاطره انگیز می کند ، ثبت می کند .

در تد تاک زیر حدود 8 دقیقه در این باره صحبت کرده و قسمت هایی از 1 ثانیه هایش را به اشتراک گذاشته است . نکته قابل تامل برای من در این ویدیو ، اختصاص یافتن تعداد زیادی از ثانیه هایش به بیمارستان و آشنایانش هست .

لحظه های پرمعنی فقط لحظه های شاد نیستند . پیشنهاد می کنم ویدیو زیر را ببینید. من این کار را 1 ماهی است شروع کرده ام . شاید ایده آن برای شما هم جذاب باشد . داستان روایی قشنگی بعد از یکسال بدست می آید .

یک اپ هم برایش درست کرده اند که ضبط ویدیو را هر روز به شما یاداوری می کند . البته نظر شخصی من این است که اپ دوربین گوشیتان برای اینکار بهترین است و بعدا با یک مونتاژ ساده ،  می توانید ویدیو ها را به هم بچسبانید .

پی نوشت 1 : ویدیو خودم تقریبا به 40 ثانیه رسیده است . فعلا زود بود برای به اشتراک گذاشتن . مدتی بعد این کار را خواهم کرد .

پی نوشت 2 : این ایده های به ظاهر ساده اما ارزشمند را بسیار دوست دارم . راه های زیادی برای ثبت خاطرات روزانه ام به کار برده ام . از ثبت در دفتر فیزیکی که نهایتا به پاره کردن تمام آن منتهی شد گرفته ، تا ظبط شبانه با میکروفون گوشی و نوشتن در دفترچه مجازی Keep . این ایده را هم اجرا خواهم کرد.

2+

اگزوپری و زمین انسان ها (2)

اگزوپری و زمین انسان ها (2)

عکس بالا را خیلی دوست دارم . 1 دقیقه بیشتر نیست که برای اولین بار چشمم به آن افتاده است . چشمان نیمه بسته ، کلاهی به سر . از آن جسم لوله مانند خوشم نمی اید . نشان مقاومت زمین می نماید در مقابل انسان کاوشگر .

قسمت قبلی را خیلی زود نوشتم . کاش می گذاشتم خواندن کتاب پایان یابد . اما اینقدر جملات و مفاهیم زندگی در همان اوایل کتاب بر سر راهم قرار گرفت ، باعث بی قراریم شد و چند جمله را در آن مطلب نقل کردم .

ما تنها زمانی خوشبخت خواهیم بود که به نقش خود ، ولو بسیار ناچیز باشد ، آگاه شویم . آن وقت خواهیم توانست در صلح و صفا زندگی کنیم و در صلح و صفا بمیریم . زیرا آنچه به زندگی معنی می بخشد مرگ را نیز پرمعنی می کند .

زمین انسان ها ، حکایت های اگزوپری از پرواز های خود در خلال سال های جنگ و کمی قبل تر از آن است . او جریان زندگی را در اسمان ، در تله ای خاک در دورافتاده ترین صحرا ها ، در میان انسان ها شرح داده است . گفته ، نوشته چون زندگی را تجربه کرده است .

گنجینه انسان را ، روابط میان انسان ها نهاده است و تجربه زیستن در زمین را یگانه پاداش خود نامیده است .

قسمتی از کتاب به شرح اتفاقاتی که برای گیومه ، دوست هوانورد او ، افتاده می گذرد . گیومه پس از چند روز سرگردانی در کوه های آند ، بدون داشتن منابع غذایی چندان ، نجات می یابد . قطعا رساندن چند نامه در آن زمان ارزش این همه خطر را نداشته است . کوه های آند در آن موقع  هنوز مورد کاوش هوانوردان قرار نگرفته بود . او به مقابله با خطر نرفته است بلکه می خواسته دریچه ای رو به زمین باز کند و حقیقتی را که کشف کند که انسان را به مقام انسانیت بالا برد . او سپس می گوید :

آنچه من کردم ، باور کن ، هرگز هیچ حیوانی نمی کرد

اگزوپری در کتاب می گوید این جمله را ارزش نهاده و سلسله مراتب حقیقی انسان و حیوان را به یاد او می آورد . او انسان بودن را ، همان مسئول بودن می داند .

می دانید … گاه هنگام بیل زدن عرق می ریختم . درد روماتیسم پایم را می آزرد . و به این زندگی بردگی ناسزا می گفتم . اما امروز دلم می خواهد بیل بزنم . تمام زمین را برگردانم . بیل زدن به چشمم چه زیباست . انسان هنگام بیل زدن چه ازاد است ! وانگهی چه کسی درختهایم را هرس خواهد کرد ؟

حین خواندن کتاب یاد مفاهیم کتاب انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل می افتادم . هر دو کتاب به معنی زندگی بسیار توجه داشتند . نکته جالب سرگذشت دو نویسنده است . اگزوپری که سقوط هایش ، زمین ، آسمان و … الهام گر او بوده اند و ویکتور فرانکل هم تجربه اسیر بودن در اشویتز را در توشه خود دارد . با چالش های زمین روبرو شدند و معنی را برای انسان ها در انسان ها یافتند .

هواپیما را ماشینی دانسته است برای پرده برداشتن از رازهای زمین . وسیله را در اختیار مفاهیم گذاشته است .

شامگاهان ، که هوا بسیار آرام و لطیف است فرود آمده ام . پونتا ارناس ! به دیواره مظهر چشمه ای پشت می دهم و دختران را تماشا می کنم ، در جوار زیبایی انها راز انسان را بهتر در می یابم . در جهانی که زندگی به این خوبی به زندگی می پیوندد و گلها در همان بستر باد با هم می امیزند و قو با همه قوها اشناست فقط انسان هایند که دیوار حصار تنهایی خود را بالا می برند .

او به دنبال خطر نمی رود . از لذات زندگی هم روی گردان نیست . او شیرینی زمین را با اغوش باز می پذیرد .

داور فقط تویی . خاک است که گندم را باز می شناسد .

هدف را فقط یکی می داند . هیجان ها به روش های مختلفی بیان می شود اما هدف یکی است .

حقیقت زاده می شود . حقیقت برای انسان همان است که او را به مقام انسانیت بالا می برد . حقیقت آنست که جهان را ساده کند نه آنکه بر آشفتگی بیفزاید .

ترحم را دوست ندارد و فقر و بدبختی او را نمی ازارد . چیزی که او را ازرده می کند قالبی است که می توانست یک انسان باشد اما فشرده شد و به تکه ای خاک نزول کرد .

مساله به هیج روی نه در این فلاکت است نه در این کثافت یا در این زشتی . همین مرد و همین زن روزی با هم اشنا شده اند و مرد بیگمان به زن تبسمی کرده و چه بسا در پایان کار گلی برایش برده است . شاید کمرو و ناشی بوده و از اندیشه بی اعتنایی زن به خود لرزیده است و زن با طنازی طبیعی و با پشتگرمی به دلربایی  خود شاید از پریشان کردن او لذت می برده است و مرد که امروز کلنگزن و کوبنده بی اراده ای بیش نیست در دل خویش دلهره ای دلپذیر احساس می کرده است . مساله اینجاست که این دو اکنون به این توده گِل بدل شده اند . آنها از کدام قالب کریه فشرده شده اند که همچون منگنه ای نقش خود را بر آنها نهاده است . حیوان پیر زیبایی خود را حفط می کند . پس این گِل زیبای ادمی چرا چنین تباه شده است ؟

پی نوشت 1 : تعداد زیادی از مطالب اخیرم به مرور کتاب ها گذشت . دلیل هم دارم . می خواستم قبل از شروع سال تحصیلی ( این کلمه برایم بی معنی است ، مگر تحصیل شروع و پایان می خواهد ؟ ) کتاب های مانده را به پایان ببرم . این تعهد را به خودم داده ام حتما مطلبی هر چند ناقص درباره هر کتابی که می خوانم اینجا منتشر کنم . می دانم حرف های بالا صیقل خورده نبودند اما امیدوارم تجربه و این تعهدم ، سطح نوشته هایم را بالاتر ببرد .

پی نوشت  2 : کتاب سنگینی برایم بود . ترجمه ی سروش حبیبی بسیار زیبا بود اما نثر سنگینی داشت . نمی دانم دلیل 170 صفحه ای شدن کتاب در حالیکه خود نوشتار اصلی 240 صفحه دارد نیز همین است یا نه .

پی نوشت 3 : این کتاب با نامWind , Sand and   Stars در آمریکا به چاپ رسیده است .

پی نوشت 4 : به وضوح عقایدی که به داستان شازده کوجولو منتهی شده بود ، احساس کردم .

2+